برنده بازی ازدواج رها با گوگوش بدون شک جواد کاظمیانه
الان دیگه انگیزش واسه اینکه به مونیکا بلوچی برسه چند برابر شده
برو جلو پسر ، دعای خیر یه ملت پشتته
@alirezaKG007 · ۱۰۷ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۱۰۲ رأی)
برنده بازی ازدواج رها با گوگوش بدون شک جواد کاظمیانه
الان دیگه انگیزش واسه اینکه به مونیکا بلوچی برسه چند برابر شده
برو جلو پسر ، دعای خیر یه ملت پشتته
تو کشوری که بهنام بانی فوتبال بازی میکنه
سعید عزت الهی آهنگ میخونه
انتظار دارید منه دانشجو درس بخونم ؟!
ولی اگه اینستاگرام فیلتر شده بود این اتفاق توی سیرجان نمی افتاد
[چند روز دیگر در یک برنامه چالشی با حضور کارشناس 2 گیگی]
هرکی تبلیغات تلویزیون ایران رو ببینه فکر میکنه همه مردم ایران چشم روشن و بور هستن ،
یکی دوتا کله مشکی هم اگه هستن، نقش عقب مونده ماجرا رو دارن دارن که از چشم روشنه میپرسه "اینارو از کجا خریدی؟"
با بعضی از دوستای نزدیکت، هیچوقت نمی تونی کات کنی.نه واسه اینکه خیلی دوسشون داری، واسه اینکه زیادی میدونن ازت!
کریسمس را به پدربزرگ خود تبریک بگوییم و عیدی طلب کنیم.
نخوابیدن شب امتحان هیچ کمکی نمیکنه به جز اینکه وقتی ریدی میتونی به خودت بگی تلاشت رو کردی.
وقتی بیست سالم بود،
همان روزهایی که همه چیز طعم تازه ای داره
و به معنای واقعی جوان هستی،
واسه اولین بار گلوم پیش یکی گیر کرد
از اون عشق های اساطیری
عاشق زیباترین دختر دانشکده شدم،
سلطان دلبری و غرور
تقریبا همه ی دانشکده بهش پیشنهاد داده بودن
و اون همه رو از دم رد کرده بود
حتی یه بار یکی از استادها بهش پیشنهاد ازدواج داد
می دونی او در جواب چی گفت؟
گفت: هه!
آخه;هه هم شد جواب؟
استاد هم اون ترم از لجش هممون رو مردود کرد
اما خب من فکر می کردم یه جورایی بهم علاقه داره،
گاهی وقت ها وسط کلاس حس می کردم داره من رو یواشکی دید می زنه
ولی تا بر می گشتم.
داشت تخته رو نگاه می کرد و با دوستش ریز ریز می خندید،
توی اون مدتی که همکلاسی بودیم من حتی یک کلمه هم نتونسته بودم باهاش صحبت کنم.
تا اینکه یه روز وقتی که داشتم بازیگرهای تئاتر جدیدم باغ آلبالو اثر چخوف
رو انتخاب می کردم به سرم زد که اونم توی تئاترم بازی کنه، البته من هیچ وقت از هنرم سو استفاده نمی کردم و این کار رو برخلاف اخلاق مداری یه هنرمند می دونستم، ولی می تونستم به هوای تئاتر حداقل کمی باهاش حرف بزنم، با اینکه حدس می زدم شاید کنف شم و به گفتن یک هه قناعت کنه، ولی رفتم پیشش و قضیه رو واسش گفتم، اون هم رو کرد بهم و گفت: اِ...واقعا؟ باغ آلبالو؟
نقش مادام رانوسکی؟
گفتم: نه! نقش آنیا،دختر مادام رانوسکی
گفت: ولی من مادام رانوسکی رو خیلی دوست دارم!
گفتم: باشه، مادام رانوسکی، تو فقط بیا
خلاصه بهترین روزهای زندگی من شروع شد، صبح ها به شوق دیدنش از خواب بیدار می شدم، عطر می زدم، کلی به خودم می رسیدم، سرخوش بودم،
توی پلاتو ساعت ها بهش خیره می موندم و در آخر تمرین تئاتر، گفتگو های دلپذیری بین ما شکل می گرفت.
کاش آن روزها تموم نمی شد، چون زمان تکرار شدنی نیست، دیگه هیچ وقت یه جوان بیست ساله نمی شم، فقط می تونم آرزو کنم خواب آن روزها رو ببینم...
تئاتر باغ آلبالوی من به بهترین شکل با بازی آن دختر زیبا اجرا شد و تراژدیک ترین اثر واسه من رقم خورد، چون روز قبل از اجرا وقتی داشتیم مهمان های ویژه رو دعوت می کردیم از من خواست تا واسه نامزدش اون جلو یه صندلی رزرو کنم، از اون روز به بعد من دیگه یه جوان بیست ساله نبودم، بیست سالگی خیلی زودگذره و پس از اون دیگه چیزی واست تازگی نداره! #روزبه_معین
تو تبليغ تلويزيون ميگه سرزمين موجهاي آبي ويژه بانوان افتتاح شد بعد دو تا پسرو نشون ميده دارن رو سرسره ليز ميخورن:/
درسته توقع نداريم زنارو در حال ليز خوردن نشون بديد ولي حداقل سرسره خالی نشون بدین ما قول میدیم خودمون تخیل کنیم
به ملانصرالدین گفتن: آش بردن، گفت به من چه.
گفتن آخه خونه شما بردن، گفت: به شما چه.
نوشته اگه صدات کرد و دلت لرزید یعنی عاشقشی !
اگه اینجوری بود تا الان همه دخترای دانشگاه با حراست ازدواج کرده بودن
برای گوشیم گلس خریدم خودم نصب کردم. زیرش الان پشم هست. مو هست. حباب هست. نخ موکت هست.
خلاصه یه اکوسیستمی زیرش به وجود اومده
مشکلتون فقط یه دیوار تو پیاده رو بود؟
برید تو پیاده رو بدون دیوار ساقه طلایی 4تومنی گاز بزنین :))
مشق شبو ازکلاسای اول تا سوم حذف کردن،
حالا زمان ما اینقدر مشق میدادن ک یه خوردشو خودمون سر کلاس و تو خونه مینوشتیم، یخوردشو مادر پدرمون مینوشتن، یخوردشم تو مسیر رفتن به مدرسه، یخوردشم قبل رفتن سر صف، یه سریشم تو توالت مدرسه، آخرم معلم میگفت چرا کامل ننوشتی زارت میخوابوند زیر گوشمون :|
گرگها خوب بدانند در این ایل غریب
گر پدر رفت، تفنگ پدری هست هنوز
گرچه نیکان همگی بار سفر بربستند
شیرمردی چو سید علی خامنهای هست هنوز
تو این وضعیت اقتصادی
تنها چیزی ک فکرش حال آدمو خوب میکنه اینه که "سعیدمون اسپانیایی بلده"
ایستاده بود گوشه مترو،صندلی خالی شد ننشست
گفتم پدرجان صندلی خالیه بیا بشین
گفت لباسام کثیفه نمیخوام کثیف بشید.
شبیه کارگرهای ساختمانی بود.
پیرزنی که کمی آنورتر نشسته بود گفت ؛آقا بیا بشین باز خداروشکر شما لباسات کثیفه، بیشتر ماها ذاتمون کثیفه زیر لباس قایمش میکنیم...
ديدين وقتی سرتون شلوغه و درگيرين يهو پيام ميده" دوست دارم" چه حسه خوبيه؟
منم نديدم :|
دختر همسایمون گفت من فلانی رو دوست دارم تو کیو؟
گفتم تو رو
پا شد گوشیشو از حالت ضبط خارج کرد گفت فاطی بیا بیرون به منم همینو گفت ضبط کردم.
ولی کاش لاقل پادگان های دخترا و پسرا رو از هم جدا کنن,وگرنه پسرا برای جلب توجه با تانک تک چرخ میزنن :|