ساکت ترین مردم پر سر و صدا ترین مغز ها رو دارند
لایت
دفترچه مرگ
@ایران_خوزستان_گتوند · ۹۲ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۶۱ رأی)
ساکت ترین مردم پر سر و صدا ترین مغز ها رو دارند
لایت
دفترچه مرگ
من طعنه رو دوست دارم مثل مشت زدن مردم تو صورتشونه ولی با کلمات
ایزایا
دورارارا
بدترین حس توی دنیا اینه که بدونی که کاملا زور خودت رو زدی، ولی باز هم به اندازه کافی خوب نبودی
توکا
توکیو غول
...............................................
روز اوتاکو ها مبارک
ما مجبور نیستیم بدونیم که فردا چه اتفاقی میفته! به همین دلیل ما میتونیم برای چیزی که امروز برامون با ارزشه زندگی کنی�
ناتسو
فیری تیل
تمام شکست ها ناشی از کمبود و ضعیف بودنه. اگه میخوای چیزی رو لعنت کنی.... ضعفت رو لعنت کن
کانکی
توکیو غول
بشریت هرگز دست از جنگ با خودش بر نمیداره تا زمانی که تعدادش به یک برسه
اروین
اتک آن تایتان
آدما ی باهوش از طریق تاریخ یاد میگیرن و آدما ی احمق از طریق تجربه خودت باید انتخاب کنی از کدوم دسته باشی
گینوزا
سایکو پاس
اگه قدرت همون عدالته،پس یعنی ضعیف بودن جرمه؟
لولوش
کد گیاس
با واقعیت رنجم بده اما هیچوت با دروغ باعث آرامشم نشو
ارزا
فیری تیل
زمان های هست که فقط سخت تلاش کردن کافی نیست. اما کسانی موفق میشن که سخت تلاش کردند.
مربی کوموگاوا
هاجیمه نو ایپو
اقا حالا گالری فورجوک رو بروز نمیکنید عیب نداره ولی ناموسا اون new رو دیگه بردارین
تا خودتو تغییر ندی هیچی برات تغییر نمیکنه
ساکاتا گینتوکی
گینتاما
ینی باید بگمدلم خیلی واسه یکی سوخت!
دلم واسه اونی سوخت که اومد اونی که اخر جوک نوشته مرداد رو ضایع کنه ولی خودش گفت چهار جوک
اقا اصلا نابودم نابود
تماس تلفنی پیامبر ص با مشرکان
یکی از خاطرات دوران دبستان(طنز واقعی)
سال هفتاد و چهار بود ، دبستان امام حسن مجتبی برازجان درس میخوندیم، امتحان دینی داشتیم ،بعد یکی از سوالات جوابش این بود :
(پیامبر(ص) زمانی که در دره شعب ابی طالب تبعید بود دست از رسالت خود بر نمیداشت و با کاروانهایی که از آنجا عبور میکردند تماس بر قرار میکرد و آنها را به اسلام دعوت میکرد)
بعد یکی دوستان من هم چون تو کتاب خونده بود پیامبر (ص)تماس برقرار میکرد همیشه پیش خودش فکر میکرده منظور کتاب تماس تلفنی بوده
خلاصه ما هم طبق معمول سر جلسه برای تقلبی کنار هم نشسته بودیم ، بهش گفتم ایزدی ، جواب سوال هشت چی میشه گفت جوابش میشه :(با تماس تلفنی )،
تعجب کردم بهش گفتم مگه زمان پیامبر(ص) تلفن بوده برگشت گفت تو انگار حالت خوب نیست مثل اینکه پیامبر خدا بوده ها ، برای خدا کاری داره یه خط تلفن بده به پیامبرش؟ ،
اینو که گفت کمی قانع شدم بعد گفت: نترس بنویس بعد از امتحان تو کتاب هم نشونت میدم تا خیالت راحت بشه ، منم با کمی ترس همینو نوشتم ،
هفته بعد معلممون آقای کازرونیان برگه ها رو صحیح کرده بود ،اومد سر کلاس قبل از اینکه هر کاری بکنه مستقیم رفت در کمدش رو باز کرد چوبش، (که خودش بهش میگفت ترکه علیه السلام) رو بیرون آورد، گفت : موسوی و ایزدی بیان بیرون ،
از حالت معلم متوجه شدم اتفاق بدی افتاده، کلاس یه جوری تو سکوت همراه با ترس فرو رفته بود که هنگام حرکت کردن صدای کفشهای داملامپ سیاه دوتامون تو کلاس می پیچید اومدیم بیرون کنار تابلو ایستادیم ،
معلم همینجوری که تو کلاس قدم میزد و میرفت ته کلاس و بر می گشت،
ادامه پست بعدی
ادامه پست قبلی
با یه لحن خاصی گفت: خب پیامبر تو دره شعب ابی طالب چطوری مردم رو به یگانه پرستی دعوت میکرد؟
من متوجه شدم ایزدی یه گندی زده ،سکوت تمام کلاس رو گرفته بود ،ما هم داشتیم از ترس میمردیم ، دوباره معلم سؤالش رو تکرار کرد ،
منم با ترس و لرز گفتم: با تماس تلفنی
که یکدفعه کلاس منفجر شد از خنده ، بعد از اینکه معلم کلاس رو ساکت کرد گفت شما کنار هم نشسته بودین؟
با ترس و لرز گفتیم بله همینجوری که چوبش رو تو دستش میچرخوند گفت خب حالا بگو ببینم مگه زمان پیامبر تلفن بوده؟ منم گفتم: خب پیامبر خدا بوده یه خط تلفن که چیزی نیست که خدا به پیامبرش نده باز کلاس منفجر شد از خنده .
معلم در حالی که با اشاره چوبش داشت بهمون حالی میکرد که دستاتون رو بیارین بالا گفت: حالا خدا به پیامبرش یه خط تلفن داد مشرکان قریش از کجا تلفن آوردن که اگه پیامبر بهشون زنگ زد جواب بدن؟
بعد با صدای بلند گفت دستاتون رو بگیرین بالا متقلبهای کثیف
در حالی که داشتم به این فکر میکردم راست میگه تازه اگه خدا به مشرکان قریش هم تلفن میداد وقتی کاروان در حال حرکته سیم تلفن رو به کجا میخواستن وصل کنن ؟ (سال هفتاد و چهار موبایل نبود)
احساس کردم تمام کلاس رو برفکی میبینم ، متوجه شدم معلم با تمام قدرت چوب رو خوابونده کف دستم.
اقا ما یه گودزیلا داریم ۵ سالشه وقتی وسط خاطره تعریف کردن میگیم تو هنوز به دنیا نیومده بودی بهش بر میخوره
یه دفعه خاطره تعریف کردم بهش گفتم تو هنوز به دنیا نیومده بودی گفت من بودم ولی تو ماشین خواب بودم شما منو ندیدین حالا جالبیش اینه ما تو خاطره با موتور رفته بودیم
هفتا ایرانی تصمیم گرفتندکه رکورد اصحاب کهف رابزنند، قرص خواب خوردند و در کوه دماوند به خواب فرو رفتند!
شب گرگ همشون رو خورد |:
آقا ما ۸ سالمون بود گفتیم واسه اولین بار یه ترقه بترکونیم (واقعا میگم اولین بار تو عمرم) اقا تا ترقه رو انداختیم توی اون ۳ ثانیه که میخواست بترکه یه پیرزن اومد وایساد روش!!!!
حالا پیرزنه چیزیش نشد ولی اینقدر فحش خوردیم که نگو
آخه این شانس ما داریم؟؟
تو تهران هوا ۳۰ درجه
مردم: مردیم از گرما
.
.
.
.
.
خوزستان هوا ۶۰ درجه
مردم: آخیش یه روز خنک دیگه
از چی بگم برات ؟
انتظار داری چه چیزی از جیب من درآد ؟
به جز کاغذ سفیده پاره ، خوب آره رفیق
..حرف توشه ، ولی با خودکار سفید
(YAS)