عشق تو و بلای جان،
جان من و وفای تو ...
"عطار"
@abedi1371 · ۱۸۷ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۴۰ رأی)
عشق تو و بلای جان،
جان من و وفای تو ...
"عطار"
دل را قرار نیست
مگر در کنار تو ...
چو شب به راه تو ماندم،
که ماه من باشی
چراغ خلوت این عاشق کهن باشی ...
به فلک میرسد
از روی چو خورشید تو نور
قل هو الله احد
چشم بد از روی تو دور ...
"سعدی"
هزاران جان ما و
بهتر از ما
فدای تو
که جان جان جانی ...
"مولانا"
دیوانه ترین دلبر این شهر تو بودی ،
ای وای به حال دل دیوانه پسندم ...
جان درد تو یادگار دارد بی تو
اندوه تو در کنار دارد بی تو
با این همه من ز جان به جان آمدها�
جان در تن من چه کار دارد بیتو؟!
بهارها که ز عمرم گذشت و
بیتو گذشت
چه بود غیر خزانها،
اگر بهار تویی
دلم ز هرچه به غیر از تو بود
خالی ماند
در این سرا تو بمان
ای که ماندگار تویی...
ما ترک سر بگفتیم،
تا دردسر نباشد
غیر از خیال جانان،
در جان و سر نباشد ...
"سعدی"
من درد ترا ز دست آسان نده�
دل بر نکنم ز دوست تا جان نده�
از دوست به یادگار دردی دار�
کان درد به صد هزار درمان ندهم...
"مولانا"
به چشمانت
که گر زهرم فرستی
چنان نوشم
که شیرینتر شرابی ...
"سعدی"
عمارت کن مرا آخر
که
ویران�
به جانِ تو ...!
"مولانا"
عشق درآمد از در�
دست نهاد بر سر�
دید مرا که بیتوام
گفت مرا که وایِ تو ...
"مولانا"
من خسته چون ندارم،
نفسی قرار بیتو
به کدام دل صبوری،
کنم ای نگار بیتو
"سعدی"
به فـراق تو گرفتــارترم روز به روز
کس به این روز گرفتار مبادا که منم ...
چشمِ بد دور
که هم جانی و
هم جانانی ...
"حافظ"
سیر نمی شو�
ز تو
نیست
جز این
گناه من ...
"مولانا"
صنما چگونه گوي�
كه تو نور جان مايی؟
"مولانا"
به چه مشغول کنم
دیده و دل را که مُدا�
دل تو را میطلبد،
دیده تو را میجوید ...
غیر رویت هرچه بین�
نور چشمم کم شود
هرکسی را ره مده
ای پردهى مژگان من ...
"مولانا"