چه کسی می داند؟!!..
شاید آن شادترین لحظه ی ما در راه است…
السلام علیک یا مولانا یا صاحب الزمان(عج)
@55700 · ۵۵۰ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۵۰۰ رأی)
چه کسی می داند؟!!..
شاید آن شادترین لحظه ی ما در راه است…
السلام علیک یا مولانا یا صاحب الزمان(عج)
.. "تو"..
...هنوز...
زیباترین فکر این اطرافی…
از خودم می پرسم :
کیستی ای من ؟؟!!! ...
سالهاست ...
گوش ِ خودم ...
حسرت ِ پاسخی از زبان ِ من را بر دل دارد !! ...
نمیدانم...!
چرا میان این همه اتفاق،
تو را...
طوری عجیب جدی گرفته ا�
و دلیل
این همه سردرگمی..
چیزی جز "دوست داشتن" نبود...
"تو" با "من" باش…
من دست همه ی اتفاق ها را میگیرم..
که نیفتد…
من"تو" را
"دوست دارم"
ولی تو…خدا داند و بس...
ذیقعده شد و بهار ایران آمد / در مشهد و قم دو گنج پنهان آمد
در روز یكم كریمه آل رسول (ص) / در یازدهم شاه خراسان آمد
میلاد گلهای حضرت رسول (ص) مبارک باد...
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
برخود ببال و از آن دسته دخترانی باش که پیامبر (ص)درباره ایشان فرمود:
چه خوب فرزندانی اند دختران محجوب…!
روزتون مبارک...
ممکن ز "تو"چون نیست که بردارم دل
آن به،که به سودای تو بسپارم دل
گر من به غم عشق تو نسپارم دل
دل را چه کنم بهر چه میدارم دل...
نفس...
شاید دلیلی باشد برای زندگی،
اما....
بی شک...
"تو"...
بهانه ی آنی...
دلم کمی خیابان میخواهد،
کمی پا برای قدم زدن
کمی دست برای گرفتن...
کمی "تو"…همین.
یک چشم به هم زدن غافل از آن ماه نباشیم..
شاید که نگاهی کند آگاه نباشیم...
"اللهم عجل لولیک الفرج"
می توانم بپرسم...
چه عطری میزنی...؟
بوی خوشبختی میدهی انگار..!!
هـــواے تـــو...
بــــے هـــوا مــے آیـــد و دلـتـنـگ مـیــکـنـــد !
هـــر کس هـــر جـــا که دلش مـــی خواهــــد ، بنشیند!
امـــا مـــــن...
به کســی اجــازه اینکــه
به جــای تـــــو در قلب من بنشیند را نخواهـــــم داد!
قلـــــــــــــب مــــــــن ، فقــــــــط جـــــای توســــــــت...
در من هزار درد نگفته،هزار شعر
لبریز مانده،منتظر یک کلام توست...
به وسعت ندیدن "نگاهت" خسته ام...
چگونه بشکنم ثانیه های سنگین دوریت را؟!!..
خداوندا؛برای شانه های خسته.. "قدری عشق"...
برای گام های مانده در تردید.. "قدری عزم"...
برای زخم ها.. "مرهم" و برای اخم ها.. "لبخند" عطا بفرما..
هیچی بدترازاین نیست
که آدم دلش گرفته باشه اما دلیلشو ندونه
البته میدونه هااا...
اما خودش رو میزنه به ندونستن.....!
سکوت...
و دیگر هیچ نمی گویم...!
که این بزرگترین اعتراض دل من است..
به تو...
سکوت را دوست دارم
به خاطر ابهت بی پایانش...
یکی نزد حکیمی آمد و گفت:
خبر داری فلانی درباره ات چه قدر غیبت و بدگویی کرده
حکیم با تبسم گفت:
او تیری را بسویم پرتاب کرد که به من نرسید؛
تو چرا آن تیر را از زمین برداشتی و در قلبم فرو کردی؟
یادمان نرود هیچوقت سبب نقل کینه ها و دشمنی ها نباشیم .....