رفتم زالو درمانی یکی رو تخت بود به قدری بهداشت فردیش مشکل داشت که زالو چسبیده بود به دکتر میگفت حاجی بخدا من روزه ام
@hardboy · ۴۳۶۴ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۳۰۵۹ رأی)
رفتم زالو درمانی یکی رو تخت بود به قدری بهداشت فردیش مشکل داشت که زالو چسبیده بود به دکتر میگفت حاجی بخدا من روزه ام
زیر دوش سیگار میکشیدم بابام گفت این بوی چیه میاد ؟
گفتم با راننده تاکسی تو حمومم
"پختگی"
رابطه ی مستقیم داره با تعداد بحث هایی که شروع نمیکنی و تعداد بحث هایی که ادامه نمیدی
جواب دو دقیقه اومدیم خودتو ببینیم همش تو آشپزخونه بودی
بالاخره باید یه گهی بیارم که بخوریه.
بازیگری میگفت «من زاده سینمام» !!
آقا ما هم سینما رفتیم دیگه اونقدرم تاریک و راحت نیس
من میگم تعداد مژه های چشم چپش 58 تاست
تو میپرسی عاشقشی ؟ :))
از پیرمرد دانا پرسیدند:
چرا بعداز جاری شدن خطبه ی عقد, عروس وداماد عسل دهن هم میذارن؟
گفت : بخاطر اینکه مزه ی دهنشون بعداز گهی که خوردن عوض بشه...
یه طبقه تو جهنم هست صبح جمعه ساعت ۷ درهای کابینتارو بازو بسته میکنن و قابلمه هارو میشورن!
من تو این آپشن آب بندی شدم ،ولی حالا شما مواظب اعمالتون باشین ،خیلی عذاب سختیه
جفر از همسايش ميپرسه:
دخترتو ديدم شکمش بزرگ شده بود حامله است؟ همسايه ميگه نه
چند وقته نفخ کرده, بگوزه خوب ميشه.
چند ماه بعد جفر همسايشو ميبينه
ميگه: دخترتو ديد�
گوزشم بغلش بود!
شما فکر مىکنید که خدا مثل ما فکر مىکند و نیازمند چاپلوسى است و اگر از دستورهایش پیروى نکنیم از ما انتقام مىگیرد ؟!
چنین عیب و نقصى چگونه مىتواند در وجودى کامل موجود باشد ؟! این صرفا نحوهى حرف زدن کسانى است که کتاب مقدس را نوشتهاند ...
اگه آدما علاوه بر نه گفتن روی پذیرشِ نه شنیدن هم کار کنن
روابط، واقعیتر هم میشه
از دست دادن كسى كه بهت احترام نميذاشته و قدر بودنت رو نميدونسته ، در واقع یه دستاورده نه یه باخت !
یه نقشه خوب
برای امروز بهتر از
یه نقشه عالی برای فرداست
من وجدانم قبول نمیکنه آشغال از ماشین پرت کنم بیرون
میدم به اون رفیقم که بیشعور و بی فرهنگه، اون پرت کنه
بزرگترین دروغهارو همون زمانی داری میشنوی که بهت میگن "راستشو اگه بخوای.
هرچه یک جامعه بیشتر از حقیقت
فاصله بگیرد ، افراد آن جامعه از کسانی که حقیقت را میگویند بیشتر متنفر میشوند
"استرس" تورو به این باور میرسونه که
همه چیز باید دقیقاً همین حالا انجام بشــه
و ایمان این اطمینان رو بهت میده که همـه چیز باید در زمانیکه: باید اتفاق بیفته
"ایمانت رو بچسب"
مامانم مریض شده بود واسه عیادت کلی آبمیوه و کمپوت آوردن. خیلی حال داد. قراره این آبمیوه ها که تموم شد پای داداشم و بشکونیم
برای حسین پسر ۱۰ سالهای که بر اثر انفجار مین به شهادت رسید ♥♥♥
بیش از سی سال از روزهای جنگ تحمیلی می گذرد اما مردم خوزستان هنوز هم دارند تاوان می دهند.
وقتی پاهای پسرک ده ساله ای روی مین جا می ماند و او را در اوج روزهای شور کودکی اش به شهادت می رساند، داغ روزهای سخت و تلخ جنگ باز هم زنده می شود.
حسین فرشته ای است که برای کمک به خانواده اش در کار کشاورزی و دامداری برای جمع کردن علوفه به دل صحراهای اطراف فتح المبین رفت. شاید رویای فوتبالیست شدن در سرش می بافت و در صحرا راه می رفت. در خیالش داشت در استادیوم آزادی سوت می زد و تیم محبوبش را تشویق می کرد.رویایش که قوت می گرفت با علی کریمی عکس یادگاری می انداخت و این تصور شیرین لبخندی پررنگ روی صورت عرق کرده اش می نشاند.یکدفعه با صدای یک انفجار مهیب سوت پایان بازی زندگی اش زده شد.
جسد تکه تکه پسرک غرق در خون روی زمین افتاده بود. مردم منطقه صدای مین را خوب می شناختند. انفجار و مرگ و مین؛ داستان تکراری کهنه غمباری است که سی سال است رویای آدم ها را رج می زند.
وقتی نابغه خطاب می شوید،باید انتظار این را داشته باشید که احمق خطاب شوید!
سر الکس فرگوسن