L

LEILA74

@leila74 · ۱۹۳ امتیاز

★★★★☆ ۳ از ۵ (۱۷ رأی)

l
leila74 ۷ سال پیش
پیام

عشق از تو آغاز می‌شود دختر!
تویی که جان بخشیده ای به این همه عشق...
موی بلند و گونه سرخت اگر نبود،
دنیا اگر لبِ اناری و بلندی مژگانت را کم داشت، عاشق نداشتیم در جهان...
حتم دارم قبل از تو احساسی وجود نداشت و خدا به وقت آفریدن تو بیشتر از همیشه لبریز عشق بوده است
بستگی به تو دارد عشق
به تو و دخترانگی‌هایت...
هرچند ساله که هستی،
دخترانگی‌ات را از یاد نبر
تا دنیا زیبایی کم نیاورد!
روزت را جشن بگیر چشم و چراغ دنیا
به خودت ببال که اگر نبودی،
نصف زیبایی‌های دنیا کم بود!
نه فقط امروز که هرروز روز توست..

l
leila74 ۸ سال پیش
جوک

چن روز پیش با مادرم رفتیم بیرون واسه کار اداری. ساختمون چن طبقه بود مام تو طبقه ٧کار داشتیم ٧طبقه رو با مامی طی کردیم بعد اینکه کارمونو انجام دادیم منشی که فهمید با اسانسور نرفتیم بالا اومد بزور منو مامیو سوار اسانسور کرد هرچی بش میگم ما قبلا گیر کردیم میترسم میگف نه تواین دیگه در امانی.
بعد اینکه رسیدیم همکف دیدیم در باز نشد. مامی: بچه ببین چیکار کردی!!! وای خدایا جدی جدی گیر افتادیــــــــــــــــــم.
من با پا در حال ضربه زدن به در: نگران نباش من نجاتت میدم(^_^) اون لحظه حس بروسلیو داشت�
مامی درحال دعا کردن...
یدفعه دیدم یه در دیگه از پشت سرم باز شد
من:(((((((
مام:)))
خداکنه فقط کسی فیلم دوربینارو نبینه(~_~)

l
leila74 ۸ سال پیش
پیام

طوبا خانم که فوت کرد، «همه» گفتند چهلم نشده حسین آقا می‌رود یک زن دیگر می‌گیرد.
سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می‌رفت سر خاک.
ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی‌رسند که به او برسند.
طلعت خانم را نشان کرد و توی یک مهمانی نشان حسین آقا داد.
حسین آقا که برآشفت، «همه» گفتند یکی دیگر که بیاید جای خالی زنش پُر می‌شود. حسین آقا داد زد جای خالی زنم را هیچ زنی نمی‌تواند پر کند. توی اتاقش رفت و در را به هم کوبید.
«همه» گفتند یک مدتی تنها باشد مجبور می‌شود جای خالی زنش را پر کند. مرد زن می‌خواهد. حسین آقا ولی هر پنجشنبه می‌رفت سر خاک.
سال زنش هم گذشت و حسین آقا زن نگرفت. «همه» گفتند امسال دیگر حسین آقا زن می‌گیرد. سال دوم و سوم هم گذشت و حسین آقا زن نگرفت.
هر وقت یکی پیشنهاد می‌داد حسین آقا زن بگیرد، حسین آقا می‌گفت آن‌موقع که بچه‌ها احتیاج داشتند این‌کار را نکردم، حالا دیگر از آب و گل درآمدند. حرفی از احتیاج خودش نمی‌زد، دخترها را شوهر داد و به پسرها هم زن، اما وعده پنجشنبه‌ها سر جایش بود.
«همه» گفتند دیگر کسی توی خانه نمانده، بچه‌ها هم رفته‌اند، دیگر وقتش است، امسال جای خالی طوبا خانم را پر می‌کند. حسین آقا ولی سمعک لازم شده بود، دیگر گوش‌هایش حرف‌های «همه» را نمی‌شنید.
دیروز حسین آقا مُرد. توی وسایلش دنبال چیزی می‌گشتند چشمشان افتاد به کتاب خطی قدیمی روی طاقچه، دخترش گفت خط باباست، اول صفحه نوشته بود:
«هر چیز که مال تو باشد خوب است، حتی اگر جای خالی «تو» باشد، آخر جای خالی توی دل مثل سوراخ توی دیوار نیست که با یک مُشت کاهگل پر شود. هزار نفر هم بروند و بیایند آن دل دیگر هیچ‌وقت دل نمی‌شود.»

l
leila74 ۸ سال پیش
پیام

#داستان_کوتاه
"کافه ی دانشگاه"
مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابید�
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!
ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.
همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،
داشت شاملو میخواند،
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد تشکر کرد.
اما نه!
باید چشمانش را میدید�
گفتم ببخشید خانوم؟
سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگوی�
اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت، طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.
خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.
از فردا یک تخته سياه کوچک گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
هميشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.
چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!
این ها را مینویسم تا چند لحظه بيشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!
شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و...
دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
همه مشتری مداری میکردند من هم دختر رویایم مداری!!!
داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کن�
داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزن�
این یک ماهِ رویایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته میخورد تمام شد!
و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!
مدتی بعد شنیدم بعد از رفتن ام مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.
یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.
عشق همین است
آدم ها می روند تا بمانند..!
گاهی به آغوش یار
و گاهی از آغوش یار..

l
leila74 ۸ سال پیش
جوک

سلام دوستان
چن وقت پیش رفتم یه کارگاه کفاشی برا کار( بعله من تلاشگرم پ چی????) یه خانمی بود واسم توضیح میداد چی به چیه و اینا. تو توضیحاش گف این دو لایه رو لب رو لب میزاری رو هم، منم که به خانم شیرزاد گفتم زکی، فرداش رفتم سوال ازش بپرسم گفتم دقیقا اینارو چجوری لب تو لب میزاری؟
اون: لب تو لبــــــــــــــ!؟؟؟؟????
من:????
به معنای واقعی محو شدم.