د

دانیال

@جی تی · ۵۸۵ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۱۶۰ رأی)

D
Danial ۹ سال پیش
جوک

*عمه در خانه ی ما*(قسمت دوم)
عمه و عمو علی(شوهر عمه) پیش منشی رفتند.و منشی هم متاسفانه به بیماری خود شیفتگی و خود پنداری مبتلا بود طوری که اگه ممکن بود خودش بچه تون را درمان میکرد.بالاخره رفتیم دکتر و من و آن یکی دختر عمه ام منتظر ماندیم.من یک جایی نزدیک در اتاق معاینه نشستم.بعد از 40 ثانیه صدای گریه دختر عمه ام آمد و همان چیزی بود که انتظار داشتم.خلاصه بعد 10 دقیقه بیرون آمدند و گفتن که این مشکل خودش خوب میشه.به سمت خانه راهی شدیم.وای، بازم مترو پرس کوب شدن... به ایستگاه رسیدیم و تقریبا نصف ایستگاه پر بود بعد از کلی له شدن و رفتن دست و پا توی حلق بنده حقیر رسیدیم ایستگاه طرشت و به سمت خانه رهسپار شدیم.این نکته رو هم بگم که ناهار نخورده بودیم ولی بازم گشنه مون نبود.ساعت نزدیک هفت بود که مادرم از سرکار آمد و کلی با عمه مان حرف زد بعد من و عمو علی(شوهر عمه.آخه چند بار بگم) و عسل(آن یکی دختر عمه)رفتیم توت خوری.

D
Danial ۹ سال پیش
جوک

*عمه در خانه ی ما*
از آن روزی که عمه گرامی همراه با خانواده خویش از شهرستان به خانه ما آمدند چند روزی میگذرد. آنها همراه خودشان آذوقه دو ماه در جنگل ماندن با خود آوردند و حسابی یخچال بیچاره مان سنگین و پر کرده بودند. در صبح زیبای یک روز تابستانی بنده داشتم خواب هفت نره غول را میدیدم که زنگ خانه به صدا در آمد و بنده در میان خواب و بیداری به سمت آیفون رفتم.گوشی را برداشتم و با صدای خواب آلود گفتم:بله؟ که صدای شوهر عمه،من را به وجد آورد.
در را باز کردم و خودم را با شیرجه ای خفن به سمت دستشویی رساندم و چون فرصت مسواک زدن نداشتم صورت خود را آب زدم تا کمی خواب از سرم بپرد.اولین نفری که یورش کنان به سمت خانه مان حمله ور شد دختر عمه ام بود. بعد شوهر عمه و بعد خود عمه همراه با آن یکی دختر عمه من آمدن.بعد از لباس عوض کردن و حموم کردن خستگی راه را از خود دور کردند. بعد دیوانه وار مشغول بازی بودم تا حداقل از این شوک صبحگاهی در بیام.
چند دقیقه بعد از آمدن آنها پدر بنده آمد و با آنها سلام و علیک کرد.دختر عمه کوچولو که اسمش آنیسا هست یه یک مشکل داشت که موقع راه رفتن یک پایش را کج میزاشت و اصلا دلیل اصلی اومدن آنها این بود.بگذریم، ساعت 3:30 وقت دکتر داشتن.و البته با مترو به سمت مطب رفتیم.من نمیدانم چرا همه روز ها در مترو مگس نیست اما اون روز جا برای مگس هم نبود! القصه باید در ایستگاه میرزای شیرازی خط سه پیاده می شدیم.موقع رفتن واگن مردان نسبتا پر بود ولی زنانه جا نداشت و همین مرا خنداند اما چشمتان روز بد نبینه ایستگاه را عوض کردیم و به زور هل وارد شدیم طوری که در بسته نمی شد و آنجا کلا پرس کوب شدیم و مفهوم(خودم کردم که لعنت بر خودم باد) قشنگ فهمیدم.القصه با هزار مکافات خودمان را به مطب دکتر رساندیم. وقتی وارد شدیم خشکم زد.یک عالمه بچه و همراه با پدر مادرشون ریخته بودن تو مطب و یه جا نشستم.

D
Danial ۱۰ سال پیش
جوک

********Danial********
ي روز بهــش گفتـم: دستهـاتـو بگيـر زيـر باران اگـه به انــدازه قطــره هايــي كه گرفتــي دوستــم داشتـه باشــي من هــم به انــدازه قطره هايــي كــه نگرفتــي دوستــت دارم.
الانم مثل میدون شهید باکری اردبیل دستش و برده زیر آفتاب منتظر قطره بارون:))))
اون خنگه به من چه^_^

D
Danial ۱۰ سال پیش
جوک

********Danial********
اگه بفرمائید شام ایرانی بود^_^
بسم الله الرحمن الرحیم
چهار شرکت کننده به نام حاج کاظم سیدی،حاج احمد سلجوقی،حاج مزدک روایی،حاج امیر زنبیلیان^_^شب اول حاج احمد سلجوقی دسر، تی تاپ با شیر کاکائو :|غذای اصلی خوراک قیمه با سس اضافی:||| پیش غذا هم لوبیا پلو با دیزی بود:/
متاسفانه سه شرکت کننده دیگه اسهال گرفتند و دیگر قادر به ادامه مسابقه نیستند و 500000 تومن هم به هیشکی نمیدیم بین عوامل پخش میکنیم^_^