ما هم به ره میکده بسیارشدی�
مجنون ز غم لیلی بیمار شدی�
ما بر غم عشق دگران خندیدی�
لیکن به همان درد گرفتار شدیم
@محمد داداش · ۳۲ امتیاز
★★★☆☆ ۳ از ۵ (۳ رأی)
ما هم به ره میکده بسیارشدی�
مجنون ز غم لیلی بیمار شدی�
ما بر غم عشق دگران خندیدی�
لیکن به همان درد گرفتار شدیم
جان رفته ولی زخم وفایت نرود
تاثیر طلسم چشم هایت نرود
فرشی ز دل شکسته انداخته ا�
آهسته بیا ، شیشه به پایت نرود.
یک سال نقش فاصله هامان سکوت بود
شاید برای حرف زدن از عشق زود بود
ای کاش قفل سخت سکوت تو میشکست
یا در نگاه سرد تو خورشید می نشست
من موج خسته بودم و تو ساحلم شدی
با یک نگاه ساکن شهر دلم شدی
اکنون ولی به ساحل باور رسیده ا�
دیگر گذشت فصل و به آخر رسیده ا�
آری کویر تشنه به باران نمی رسد
این قصه تا ابد به پایان نمی رسد
سکوت زیباست
وقتی که تمام حرف ها از توصیف مهربانی های تو عاجزباشند
کسی که بهشت را بر زمین نیافته است
آن را در آسمان نیز نخواهد یافت
خانه ی خدا نزدیک ماست
و تنها اثاث آن ، عشق است
اگر افتخارت “دل شکستن” است، به عزیزانت بگو برایت “اسپند” دود کنند…
اینبار “افتخار” که نه، “حماسه” آفریدی
بهترین درسها را در زمان سختی آموختم...
و دانستم صبور بودن یک ایمان است و خویشتن داری یک نوع عبادت...
فهمیدم ناکامی به معنی تاخیر است نه شکست...
و خندیدن یک نیایش است.
ماهیان روی خاک ، ماهیان روی آب / وقت مردن ، ساحل و دریا چه فرقی میکند ؟
یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد / تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی میکند ؟
خداوندا عزیزم را تو یاری کن
پناهش باش و در حقش تو کاری کن
الهی هرچه میخواهد نصیبش کن
خدا بر لبش لبخند جاری کن .
قصه برق نگاهت مثل یک راز نهفته است
مثل قصه های مجنون پر حرفهای نگفته است
اگه تو بخوای بمونم من میگم با تو می مون�
قلبت رو با هرچی خواستی پای این عشق می نشونم
در دنیای من فقط یک نفر لبخند مرا خواست،
او "عکاس" بود
که او هم "پولش" را گرفت.
آمدم امشب به میخانه تمنایت کن�
می نمیخواهم بیا ساقی تماشایت کن�
بیقرارم ساقی از میخانه بیرون مکن
کرده ام می را بهانه تا تماشایت کنم