تنها یک تنها میدونه , که تنهایی تنها درد یک تنها نیست...
@غریب آشنا · ۴۴ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۱۱ رأی)
تنها یک تنها میدونه , که تنهایی تنها درد یک تنها نیست...
به قول شاعر:
از بینی ام تا دست من راهی به جز انگشت نیست//دل خوش به دستمالم نکن هیچی مثله انگشت نیست!!
سبدی پر از موز//دسته گل رز//پیرهنی پر از پرز//همسری مثله بز//آرزوی من برای توست!!خخخخ
^ــــ^
آقا وقتی بچه بودم روده پودم واسش مشکل پیش اومده بود رفته بودیم شستوشوش بدیم.اونجا مامانم با یه خانومه هم صحبت شده بود بعد خانومه جویا شده بود که روده رو از کجا و چه جوری شستوشو میدن؟بعد مامانمم منو صدا کرد که بهش بگم!!!من که اصن تو افق محو شدم اون لحظه!!
آخه ناموسن این فکر میکرده روده رو از دهن شستوشو میکنن؟؟
بچه ها باورتون نمیشه زنا دارن تو پارک دوبلم موفق میشن...
دیروز یه خانومه رو دیدم که در حال آموزش دیدن رانندگی بود و با ماشین تعلیم رانندگی پشت یه جنسیس کوپه دوبل زد!!!
ناموسن اعتماد به سقفش دورانی تو حلقم!
اگه به گوشش میگرفت باید سویچ ماشینو میزاشتو میرفت!!
بچه ها الان دارم این پستو به سختی میزارم.امروز داشتیم با والدین محترم درباره فحش پدر سگ صحبت میکردیم که بابام برگشت گفت مادرا همش به بچه ها میگن پدر سگ.بعد مامانم برگشت گفت نه من تا حالا به بچه هامون نگفتم.ولی تو به بچه ها توله سگ زیاد گفتی پس به منم توهین کردی.فردا میرم از دستت شکایت میکنم!
بعد منم برایدفاع از بابام برگشتم گفتم خوب شمام به ما گوساله زیاد گفتی!بابامم برگشت گفت گوساله که خوبه بزرگ میشه گاو میشه!منم درجا گفتم پس شما گاوید دیگه؟دیدم جواب نمیدن بعد ده ثانیه دوتایی با لنگه دمپایی های مامانم اوفتادن دنبالم.الانم که یه دونه از استخونای دندم شکسته.دعام کنید زود خوب شم
روزگار عجیبیست.هر موفقیتی که به موفقیت هایت اضافه میشود یا یکی از دوستانت کم یا یک دشمن اضافه میشود.
لایک:بسوزه پدر تجربه دااش
تو تابستون با بابام جروبحثم شده بودو حق با من بود.وختی بابام فهمید حق با منه،ازم معذرت خاهی نکرد ولی طی یه عملیات ایثارگرانه و فداکارانه بابام رفت کولرو روشن کرد.قربونش برم.به همین سادگی به همین خوش مزگی:)
پیتر هشت سال و نیمش بود و به یک مدرسه در نزدیکی خونشون میرفت. او همیشه پیاده به آن جا میرفت و بر میگشت، و همیشه به موقع برمیگشت، اما جمعهی قبل از مدرسه دیر به خانه آمد. مادرش در آشپزخانه بود، و وقتی او (پیتر) را دید ازش پرسید «پیتر، چرا امروز دیر آمدی»؟
پیتر گفت: معلم عصبانی بود و بعد از درس مرا به پیش مدیر فرستاد.
مادرش گفت: پیش مدیر؟ چرا تو را پیش او فرستاد؟
پیتر گفت: برای اینکه او در کلاس یک سوال پرسید و هیچکس به غیر از من به سوال او جواب نداد.
مادرش عصبانی بود و از پیتر پرسید: در آن صورت چرا تو را پیش مدیر فرستاد؟ چرا بقیهی بچههای احمق رو نفرستاد؟
پیتر گفت: برای اینکه سوالش این بود «چه کسی روی صندلی من چسب گذاشته؟»