ح

حسابدار

@th177 · ۱۶۷ امتیاز

★★★☆☆ ۲ از ۵ (۶۱ رأی)

h
hesabdar ۱۳ سال پیش
جوک

بعد سالها داشتم واسه تجدید خاطره با مامان بزرگم منچ بازی می کردم !
۲ دست بردمش دست سوم کُری میخوندم واسش !
من : ننه پیر شدی ، گذشت اون زمون که منُ میبردی !
مامان بزرگم : پیر مادرزنته ، تو بزرگ شدی دیگه نمیتونم کلاه سرت بزارم ، بچگیا خرفت بودی گولت میزدم میبردمت
من
مامان بزرگ
اینا به کنار ، تا میخواستم مهره اشُ بزنم میگفت زورت به من پیرزن رسیده ؟
وقتی میزدم می گفت : وقتی نوه ام بهم رحم نمیکنه باید از بقیه چه توقعی داشته باشم ، خیلی نمک به حرومی !

h
hesabdar ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
دارم ميرم حموم مامانم ميگه: صابون نداريم فردا برو!
ميگم:صابون نميخوام!
ميگه پس ميري اون تو چيكار كني؟
ميگم ميرم فكر كنم!!!
ميگه پس يه ساعت تو دستشويي ميشيني چيكار ميكني؟!!
ميگم تو دستشويي استراحت ميكنم!!
ميگه تو كه 25 ساعت از 24 ساعت رو استراحت ميكني ديگه چي ميگي ؟!!
هيچي ديگه كلا از حموم و دستشويي و استراحت منصرف شدم!!
مامان حاضر جوابه داريم؟</p>

h
hesabdar ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
از صبح دارم الكى تو اينترنت ميچرخم، مامانم مياد ميگه:بسه ديگه كور شدى بد بخت؛ميدونى اگه كور بشى، چى ميشه؟
من:خو جايى رو نميبينم!
ميگه نخير، اگه كور بشى،معتاد ميشى!!!
من:D
مامانم::(&lrm;
نابيناها::D
معتادا::D
آخه چه ربطى داشت خداييش؟؟!</p>