اگه پول روي درخت سبز ميشد؛دخترا بجاي پسرا با ميمونا دوست ميشدن!
يعني مديوني اگه بگي شتباهه...!!!
@0311846459 · ۱۹۶ امتیاز
★★★★☆ ۳ از ۵ (۳۴ رأی)
اگه پول روي درخت سبز ميشد؛دخترا بجاي پسرا با ميمونا دوست ميشدن!
يعني مديوني اگه بگي شتباهه...!!!
ما فور جوكيا اتقدر مردم سازگار با محيطي هستيم كه اگه همه مون رو بندازن تو دريا،آبشش در مياريم،بعد در موردش جوك ميسازيم ميخنديم.
يه همچين آدماي انعطاف پذيري هستيم ما...!
با هر نيتي در عزاداري ها شركت مي كنيد!لطفا ظروف يكبار مصرف رو داخل سطل زباله بندازيد!
رفتگر محله جز لشكريان يزيـد نـــبود...
یه توصیه ی علمی به آقایونی که میخوان برن خواستگاری:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
به مادر عروس بگین من فکر کردم شما خواهر بزرگترشین!
صد در صد بله رو میگیرید :|
شهرداري اومده رو يكي از ديوارا نوشته :
"لطفا بر روي ديوار چيزي ننويسيد"
.
.
.
.
يكي از برادراي با فرهنگ اومده زيرش با اسپري نوشته:
"چشم نمي نويسيم.شما جوون بخا"
آقا سوتي گرفتم دست اول...
تو معراجي ها يه مجسمه اي بود كه از زمان پارت ها و يكي از سربازان اشكانيان بود رو تو دانشگاشون گذاشته بودن.
دست چپش قطع بود ديگه.درسته؟؟
مجسمه واقعي دست راستش قطعه...
خخخخخ
سرچ كنيد عكس واقعي مجسمه رو ببينيد...
در زمانهای دووووور
4جوك به دور خورشيد مي چرخيد...زمين هم به دور 4جوك
يهو زمين و 4جوك باهم برخورد کردند و چون زمين از 4جوك بزرگ تر بود،يه تيكه از 4جوك جدا شد و اسمش شد................مــــــــــــــاه @@@@
به همین خاطر وقتی به یکی ميگن چقدر ماهي يعني چقدر 4جوكي هستي~~~
ما 4جوكي ها هيچوقت سعي نمیکنیم جذاب باشیم؛ بلکه این
جذابیته که سعی میکنه با ماباشه...*~*
عجب جمله سنگيني بود...ديسك كمر گرفتم.
4جوكي ها دستا بالا...
توجه...................................................توجه
فروش ويژه دبه هاي ترشي با ارتفاع بالاي140سانتي متر،ويژه دختران ترشيده آغاز شد.شما با خريد اين دبه،يك پكيج آموزش جذب شوهر و تمام سركه مورد نياز خود را به طور رايـــــــگــــــــان دريافت ميكنيد.
منتظر دبه هاي ما با ارتفاع بيش تر،ويژه دختـران كليــــپس به سر باشيد.
معصومیت کودکانه
یک انسان شناس به تعدادی از بچه های آفریقایی یک بازی را پیشنهاد کرد:
او سبدی از میوه را در نزدیکی یک درخت گذاشت و گفت هر کسی که زودتر به آن برسد آن میوه های خوشمزه را برنده می شود.
هنگامی که او فرمان دویدن را داد ، تمامی بچه ها دستان یکدیگر را گرفتند و با یکدیگر دویده و در کنار درخت، خوشحال نشستند.
هنگامی که انسان شناس از این رفتار آنها پرسید درحالیکه یک نفر می توانست به تنهایی همه میوه ها را برنده شود.
آنها گفتند: آبونتو(UBUNTU) ، چگونه یکی از ما میتونه خوشحال باشه در حالیکه دیگران ناراحت اند.
(آبونتو در فرهنگ ژوسا یعنی من هستم چون ما هستیم)
ملا نصرالدین
مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز دعوت کرده بودند .
وقتی می خواست وارد شود، در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضمون: از این درب عروس و داماد وارد می شوند و ازدرب دیگر دعوت شدگان.
ملا از درب دعوت شدگان وارد شد.
در انجا هم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر : از این درب دعوت شدگانی وارد می شوند که هدیه آورده اند و از درب دیگر دعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند.
ملا طبعا از درب دومی وارد شد.
ناگهان خود را در کوچه دید،همان جایی که وارد شده بود. !!!
این داستان حکایت زندگی ماست.
کسانی را به زندگی مان دعوت می کنیم(رابطه هایی را آغاز می کنیم) اما وقتی متوجه می شویم از آنها چیزی عایدمان نمی شود ، رابطه را قطع و افراد را به حال خودشان رها می کنیم.
روابط عاطفی ما چیزی بیشتر از الگوی حاکم بر مناسبات تجاری و اقتصادی نیست. عشق بر مبنای ترس و ضعف محاسبه گراست. اگر محبتی می کنیم توقع جبران داریم دوست داشتن های ما قید و شرط و تبصره دارد.حساب و کتاب دارد .
اگر کسی را دوست داریم به خاطر این است که لیوان نیازمان پر شود .اگر رابطه ای سود آور نباشد آن را ادامه نمی دهیم.
چه ستمگر است انکه از جیبش به تو می بخشد، تا از قلب تو چیزی بگیرد...
تو فرهنگ ايران"عمه"مسئول بازيافته تو فاميل؛هرچي كه به دردنخوره،تو چشات زل ميزنن و ميگن"به درد عمت ميخوره"
آخرین آرزوی سقراط
پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند: بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟
پاسخ داد: بزرگترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم: ای دوستان، چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال های زندگی خود را به جمع ثروت و سیم و طلا می گذرانید، در حالیکه آنگونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آنها باقی بگذارید، همت نمی گمارید؟!
معمایی به نام زندگی
از خردمندی سؤال کردند که: می توانی بگویی زندگی آدمیان مانند چیست؟
وی در جوابشان گفت: زندگی مردم مانند الاکلنگی است، که از یک طرفش سن آنها بالا می رود و از طرف دیگر زندگی آنها پائین می آید!...
پوستین کهنه در دربار
ایاز، غلام شاه محمود غزنوی (پادشاه ایران) در آغاز چوپان بود. وقتی در دربار سلطان محمود به مقام و منصب دولتی رسید، چارق و پوستین دوران فقر و غلامی خود را به دیوار اتاقش آویزان کرده بود و هر روز صبح اول به آن اتاق میرفت و به آنها نگاه میکرد و از بدبختی و فقر خود یاد میآورد و سپس به دربار میرفت. او قفل سنگینی بر در اتاق میبست. درباریان حسود که به او بدبین بودند خیال کردند که ایاز در این اتاق گنج و پول پنهان کرده و به هیچ کس نشان نمیدهد. به شاه خبر دادند که ایاز طلاهای دربار را در اتاقی برای خودش جمع و پنهان میکند. سلطان میدانست که ایاز مرد وفادار و درستکاری است. اما گفت: وقتی ایاز در اتاقش نباشد بروید و همه طلاها و پولها را برای خود بردارید.
نیمه شب، سی نفر با مشعلهای روشن در دست به اتاق ایاز رفتند. با شتاب و حرص قفل را شکستند و وارد اتاق شدند. اما هرچه گشتند چیزی نیافتند. فقط یک جفت چارق کهنه و یک دست لباس پاره آنجا از دیوار آویزان بود. آنها خیلی ترسیدند، چون پیش سلطان دروغزده میشدند.
وقتی پیش شاه آمدند شاه گفت: چرا دست خالی آمدید؟ گنجها کجاست؟ آنها سرهای خود را پایین انداختند و معذرت خواهی کردند.سلطان گفت: من ایاز را خوب میشناسم او مرد راست و درستی است. آن چارق و پوستین کهنه را هر روز نگاه میکند تا به مقام خود مغرور نشود. و گذشته اش را همیشه به یاد بیاورد.
قدرت كلماتت را بالا ببر،نه صدايت را.اين باران است كه باعث رشد رشد گلها ميشود،نه رعـدوبـــرق...
به اندازه همه نه هايي كه بايد ميگفتم و نگفت�
.
.
.
.
.
امروز بايد بگم غلـــــــــــــــــــــط كردم...
ما همينيم كه هستيم...
شاخ نيستسم چون گاو نيستيم~~~
خاص نيستسم چون عقده نداريم~~~
بالا نيستيم چون پرچم نيستيم~~~
فقط يه آدميم،چيزي كه خيلي ها نيستن...!
یه لقمه "نون*
یه کاسه "ماست*
یه عشق "پاک*
یه حرف"راست*
رفاقت"بی کم و کاست*
هر چی"محبت و صفاست*
تو ذات ما"4جوکی*هاست
وقتي ميميريد،نميفهميد مرده ايد...
تحملـــــــــــش براي ديگران سخت است...~~~~~~~
بيـــــــــــــــــــشعــــور بودن هم دقيقا مشابه همين وضعيت است!!!
آرایشگر...
در شهری در آمریکا،آرایشگری زندگی میکرد که سالها بچهدار نمیشد.او نذر کرد که اگر بچهدار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد! روز اول یک شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان کار، هنگامیکه قناد خواست پول
بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یک گل فروش هلندی به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگر ماجرا را به او گفت.. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش راباز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز کند، با چه منظرهای روبروشد؟
فکرکنید. شما هم یک ایرانی هستید...
چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر میزدند که پس این مردک چرا مغازهاش را باز نمیکنه !!!