ب

باب اسفنجی

@bab 68 · ۸۳ امتیاز

★★★☆☆ ۲ از ۵ (۹ رأی)

ب
باب اسفنجی 68 ۱۲ سال پیش
پیام

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت: می خواهم ازدواج کنم.
پدر خوشحال شد و پرسید: نام دختر چیست ؟
مرد جوان گفت: نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند.
پدر ناراحت شد. صورت در هم کشید و گفت: مرا ببخش به خاطر چیزی که می خواهم به تو بگویم. اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست. خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو.
مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود.
با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت: مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست! و نباید به تو بگویم.
مادرش لبخند زد و گفت: نگران نباش پسرم . تو با هر یک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی.
چون تو پسر او نیستی ... !

ب
باب اسفنجی 68 ۱۲ سال پیش
پیام

مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.
در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد.
یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد.
وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است.
وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت :
" هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد ....."

ب
باب اسفنجی 68 ۱۲ سال پیش
پیام

جلسه غیبت = جلسه شیطانی
موضوع جلسه : بردن آبروی مومنین
رئیس جلسه : شیطان
دبیرجلسه : نفس اماره
منشی جلسه : هوای نفس
زمان جلسه : هرجاکه خدا فراموش شود
پذیرایی جلسه : گوشت مردار برادران دینی
( ازشرکت دراین جلسه جدا خودداری فرمایید )

ب
باب اسفنجی 68 ۱۲ سال پیش
پیام

چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود تا اینکه ...
یک روز چوپان شروع کرد به فریاد: آی گرگ آی گرگ. وقتی مردم خود را به چوپان رساندند دریافتند که گرگی آمده است و یک گوسفند را خورده است.
آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقیه گله سالم است. اما از آن پس، هر چند روز یک بار چوپان فریاد میزد: "گرگ. گرگ. آی مردم، گرگ". وقتی مردم ده، سرآسیمه خود را به چوپان می رساندند می دیدند کمی دیر شده و دوباره گرگ، گوسفندی را خورده است. این وضعیت مدتها ادامه داشت و همیشه مردم دیر می رسیدند و گرگ، گوسفندی را خورده بود!
پس مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین ها و قوی ترین سگ ها را ...
امادوباره، صدای فریاد "آی گرگ، آی گرگ" چوپان به گوش رسید. مردم دیدند دوباره گوسفندی خورده شده است. ناگهان یکی از مردم، که از دیگران باهوش تر بود، به بقیه گفت: ببینید، ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوانهای گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطراف پراکنده است !!!
مردم که تازه متوجه شده بودند که در تمام این مدت، چوپان، دروغ می گفته است، فریاد برآوردند: آی دزد. آی دزد. چوپان دروغگو را بگیرید تا ادبش کنیم.
نتیجه : خود کرده را تدبیر نیست
معلم مدرسه آن ده گفت: دوستان توجه کنید که ممکن است کسی نخست ""راستگو"" باشد ولی وقتی گوسفندان، چماق و سگ های ما را گرفت وسوسه شود و دروغگو شود. بنابراین بهتر است هیچگاه گوسفندان،چماق وسگ های نگهبان خود را به یک نفر نسپاریم