دختره 14 ساله خونشون خالی میشه پارتی میگیره...
اونوقت من با 2 برابر سن خونمون که خالی میشه...
از ترس همه لامپا رو روشن میکنم و همه درا رو قفل میکنم که یه وقت لولو نخورتم:-؟
@*a.a* · ۸۴ امتیاز
☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)
دختره 14 ساله خونشون خالی میشه پارتی میگیره...
اونوقت من با 2 برابر سن خونمون که خالی میشه...
از ترس همه لامپا رو روشن میکنم و همه درا رو قفل میکنم که یه وقت لولو نخورتم:-؟
چرا نباید به یک رستوران 5 ستاره رفت؟
گارسون: چه میل دارید؟ آب میوه؟ سودا؟ شکلات؟ مایلو (شیر شکلات)؟ یا قهوه؟
مشتری: لطفا یک چای!
گارسون : چای سیلان؟ چای گیاهی؟ چای بوش؟ چای بوش و عسل؟ چای سرد یا چای سبز؟
مشتری: سیلان لطفا
گارسون: چه جور میل دارید؟ با شیر یا بدون شیر؟
مشتری: با شیر لطفا
گارسون: شیر؟ پودر شیر یا شیر غلیظ شده؟
مشتری: شیر غلیظ شده لطفا
گارسون: شیر بز، شیر شتر یا شیر گاو؟
مشتری: لطفا شیر گاو.
گارسون: شیر گاوهای مناطق قطبی یا شیر گاوهای آفریقایی؟
مشتری: فکر کنم چای بدون شیر بخورم بهتره
گارسون: با شیرین کننده میل دارید یا با شکر یا با عسل؟
مشتری: با شکر
گارسون: شکر چغندر قند یا شکر نیشکر؟
مشتری: با شکر نیشکر لطفا
گارسون: شکر سفید، قهوه ای یا زرد؟
مشتری: لطفا چای را فراموش کنید فقط یک لیوان آب به من بدهید
گارسون: آب معدنی یا آب بدون گاز؟
مشتری: آب معدنی
گارسون: طعم دار یا بدون طعم؟
مشتری: ای بمیـــــــــــری الهــــــــی!!
ترجیح میدم از تشنگی بمیرم فقط به شرط اینکه تو خفه شی و گورتو گم کنی
تو این مدت با هم خندیدیم، گریه کردیم همدردی کردیم و یه ساعت هایی هر چند کوتاه مجازی کنار هم بودیم... بدی، خوبی ... هر چی که بود به بزرگی خودتون حلال کنید..."
به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی ست"شــــــــــــاید وقتی دیگر!! اگـــــر عمری بود!حق نگه دار همتون خدا حافظ تا
.
.
.
.
.
.
تا 10دقيقه ديگه که برميگردم پست بذارم یــــا علــــی!!!!!!خخخخخخخخخ
میگن تو روز قیامت گوگل هم به حرف میاد ...
همه جست و جوها و عکسایی که سرچ کردی ...
کامنت های که با هدف خاصی گذاشتی ...
و پروفایل پیکچر هایی که به چشم خواهری/برادری نگاه کردی رو لو میده !!!
آقا من متحول شدم !!!
رسیدم توی کوچه مون، دیدم یه خانومی داره ماشینش رو بین دوتا ماشین دیگه پارک می کنه….
جای پارک خیلی کم بود و بنده خدا حسابی کلافه شده بود….
وایستادم و فرمون دادم بهش، « بیابیاااا، خب!حالا فرمون رو کامل برگردون! خوبه خوبه، خاموش کن.»
بعدش هم بدون اینکه منتظر تشکر خانومه بشم راه افتادم بر�
که دیدم خانومه صدا کرد و گفت دستت درد نکنه، زحمت کشیدی!!!
گفتم خواهش می کنم، کاری نکردم…
گفت: دانشمند! من داشتم از پارک در می اومدم…
ﯾﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﯾﻪ ﺧﺎﻧﻢِ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺭﻭﯼ ﻋﺮﺷﻪ ﮐﺸﺘﯽ، ﺩﺭ ﺳﻮﺍﺣﻞ ﻣﮑﺰﯾﮏ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ
ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﺍﻟﻤﺎﺱ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎﯾﺶ ﺍﺯ ﺍﻧﮕﺸﺘﺶ ﺳﺮ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺗﻮ ﺁﺏ ﻭ ﺯﻥ ﺑﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮ ﺭﺍ ﺳﭙﺮی کرﺩ...
ﭘﺲ ﺍﺯ ۱۵ ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮﻩ ﻣﮑﺰﯾﮑﻮ ﺳﯿﺘﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺩﺭ ﯾﮏ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺳﺎﺣﻞ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺧﻮﺭﺍﮎ ﻣﺎﻫﯽ ﺩﺍﺩ، ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺎﻫﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﯾﻪ ﺟﺴﻢ ﺳﻔﺖ ﻭ ﺳﺨﺖ ﺯﯾﺮ ﺩﻧﺪﻭﻧﺶ ﺣﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ اون جسم رو ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﺩﯾﺪ:
.
.
.
ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻣﺎﻫﯿﻪ!
ﻧﮑﻨﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﻩ؟
ﺑﺎﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺨﯿﻠﺖ ﻗﻮﯾﻪ!
تو کلاسمون دختری بود که خیلی شر بود و توی کلاس ها اینقدر تیکه می انداخت که همه ما از خنده ریسه می رفتیم.
یکی از کلاس هامون با استادی بود که خیلی سختگیر و اخمو بود و حتی همون دختر هم جرات تیکه انداختن نداشت.
همون استاد یک بار قفسی سر کلاس آورده بود و اون دختر یک کنفرانس ۵ دقیقه ای ارائه داد و استاد به اون دختر گفت به من بگو این چه حیوونیه؟
قفس با پارچه ای پوشانده شده بود و فقط پاهای حیوون دیده می شد.
این دوست ما جواب داد من نمی تونم بگم چه حیوونیه باید جاهای دیگه ای از بدنشو ببینم.
استاد اخم کرد و گفت: نخیر از همین پاهاش باید بفهمی چه حیوونیه؟
دانشجو گفت نمی دونم و رفت نشست!
استاد پرسید: ببخشید خانم اسم شما چیه؟
اون هم بلند شد و پاچه های شلوارشو کشید بالا و گفت: خودتون ببینید اسمم چیه؟
فقط سرتون گیج نره!!!
مدير به منشی ميگه برای يه هفته بايد بريم مسافرت کارهات رو روبراه کن.
منشی زنگ ميزنه به شوهرش ميگه: من بايد با رئيسم برم سفر کاری، کارهات رو روبراه کن.
شوهره زنگ ميزنه به دوست دخترش ميگه: زنم يه هفته ميره ماموريت کارهات رو روبراه کن.
معشوقه هم که تدريس خصوصی ميکرده به شاگرد کوچولوش زنگ ميزنه ميگه: من تمام هفته مشغولم نميتونم بيام.
پسره زنگ ميزه به پدر بزرگش ميگه: معلمم يه هفته کامل نمياد، بيا هر روز بزنيم بيرون و هوايي عوض کنيم.
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدير شرکت هست به منشی زنگ ميزنه ميگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده.
منشی زنگ ميزنه به شوهرش و ميگه: ماموريت کنسل شد من دارم ميام خونه.
شوهر زنگ ميزنه به معشوقه اش ميگه: زنم مسافرتش لغو شد نيا که نميتونم ببينمت.
معشوقه زنگ ميزنه به شاگردش ميگه: کارم عقب افتاد و اين هفته بيکارم پس دارم ميام که بريم سر درس و مشق.
پسر زنگ ميزنه به پدر بزرگش و ميگه: راحت باش برو مسافرت، معلمم برنامه اش عوض شد و مياد.
مدير هم دوباره گوشي رو ور ميداره و زنگ ميزنه به منشی و ميگه برنامه عوض شد حاضر شو که بريم مسافرت...
ﯾﻪ ﺁﻗﺎﯾﯽ ....
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺻﻼﺡ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﻠﻤﻮﻧﯽ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ:
" ﺳﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﺭﯾﺶ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺮﺍﺷﯿﺪﻥ، ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻣﻪ. "
ﺳﻠﻤﻮﻧﯽ ﻣﯿﺮﻩ ﯾﮏ ﺗﻮﭖ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﭼﻮﺑﯽ ﻣﯿﺎﺭﻩ ﻭ ﻣﯿﺪﻩ ﺁﻗﺎ ﺑﺰﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﻟُﭙــﺶ!
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺻﻼﺡ ﺁﻗﺎ ﮐﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﺭﯾﺸﺸﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﻤﯿﺰ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﮕﻪ:
ﺩﻣﺖ ﮔﺮﻡ ﺩﺍﺩﺍﺵ، ﺧﯿﻠﯽ ﺣﺎﻝ ﺩﺍﺩﯼ!
ﻭﻟﯽ ﺍﮔﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺗﻮﭘﻮ ﻗﻮﺭﺕ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﭼﯽ؟
ﺳﻠﻤﻮﻧﯽ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯿﮕﻪ :
" ﺍﺷﮑﺎﻟﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺘﯽ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ، ﻭﺍﺳﻢ ﭘﺴﺶ ﺑﯿﺎﺭﯼ "!
خخخخخخخخخ
عشق به ...
از همون لحظه اول که با پدر و مادرم وارد سالن مهمانی شدم چشمم بهش افتاد و شور هیجانی توی دلم به پا کرد. طول سالن را طی کردم و روی یک صندلی نشستم دوباره نگاهش کردم درست روبروی من بود این بار یک چشمک بهش زدم و لبخند زدم و یواشکی به اطرافم نگاه کردم تا کسی منو ندیده باشد کسی متوجه من نبود. خودم را بی تفاوت مشغول حرف زدن کردم ولی چند لحظه بعد بی اختیار چشمم را بهش انداختم و بهش نگاه کردم چه جذاب و زیبا و با نفوذ بود. دوباره او چشمک زد بیشتر هیجان زده شدم. به خودم گفتم که از فکرش بیایم بیرون باز هم مشغول گوش دادن به حرف های بقیه بودم ولی حواسم به آن طرف سالن بود. می خواستم برم پیشش ولی خجالت می کشیدم جلوى والدین و صاحب خانه. حتماً اگر جلو و پیشش مى رفتم با خودشون مى گفتن عجب دختر پررویی! توی دوراهی عجیبی مانده بودم. دیگه طاقتم تمام شده بود. دل به دریا زدم و گفتم هر چه باداباد بلند شدم و با لبخند به طرفش نگاه کردم وقتی بهش رسیدم با جرات تمام دستم رو به طرفش دراز کردم؟ برش داشتم و گذاشتمش توی دهنم، به به! عجب شیرینی خامه ای خوشمزه ای بود! :D
يه پدري، یه روبات دروغ سنج میخره که با شنیدن دروغ سیلی میزده تو گوش دروغگو
تصمیم میگیره سر شام امتحانش کنه
پدر: پسرم، امروز صبح کجا بودی؟
پسر: مدرسه بود�
روبات یه سیلی میزنه تو گوش پسره
پسر: دروغ گفتم، رفته بودم سینما
پدر: کدوم فیلم ؟
پسر: داستان عروسکها
روبات یه سیلی دیگه میزنه تو گوش پسره
پسر: یه فیلم عشقی بود
پدر: چی؟ من وقتی همسن تو بودم نمی دونستم عشق چیه
روبات یه سیلی میزنه تو گوش پدره
مادر: ببخشش عزیزم، هرچي باشه اون پسرته
روبات یه سیلی میزنه تو گوش مادره
زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند.
پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.
این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز ...
پیرمرد برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل می کند ضبط صوتی را آماده کرد و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط کرد.
پیر مرد صبح از خواب بیدار شد و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش رفت و او را صدا زد، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته بود!
از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او بود!
چه مرض بدیه بزرگ شدن دردات، قبل از خودت . . .
چه حس بدیه که عشقت تو اوج ناباوریت بزارتت بره !
و از همه اینا بدتر تو این زمونه اینه که دلت پاک باشه وساده . . .
و هنوزم نخوای اونی که دلتو شکسته از خاطراتت بیرون بره !
نمی دانم دلم گم شده یا اونی که دل به او سپردم!
نمی دانم عشقم گم شده یا معشوقم.
نمی دانم اعتماد بی جا کردم یا بی جا به من اعتماد کردند.
نمی دانم لیاقت او را نداشتم یا او لایق من نبود.
نمی دانم من در حق عشقم خیانت کردم یا او.
او قدر ندانست یا من, نمی دانم.....
نمی دانم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم.
نمی دانم چرا وقتیکه دل بستن سهل است, دل کندن آسان نیست.
دختري از مردي پرسيد:
چرا تا مرز ديوانگي عاشق کسي ميشو�
در حالي که ميدانم در نهايت به اون نميرسم؟
مرد جواب داد:
به من بگو چرا زندگي ميکني�
در حالي که ميدانيم در آخر مي ميريم!؟
هيچي ديگه
دختره هم زد تو دهنش
گفت سوال منو با سوال جواب نده
>نامه غضنفر به نامزدش<
سلام بر تو میدونم که صدامو شناختی پس خودمو معرفی نمیکنم
شایدم نشناختی، منم غضنفر
آااه ای عشق من، چند روز که دلم برات گرفته و قلبم مثل یه ساعت دیواری هر دقیقه شصت لیتر آب را تقسیم بر مجذور مربع میکنه، حالا بگو بقال محل ما چند سالشه؟
امروز یاد آن روزی افتادم که تو من را دیدی و یک دل نه صد دل من را عاشق خودت کردی. یادت میآید؟
ای بابا عجب گیجی هستی، یادت نمیآید؟
خیلی خنگی، خودم میگم. اون روز که من زیر درخت گیلاس سر کوچه، لبو کوفت میکردم با بربری. ناگهان پدرت تو را با جفتک از خانه بیرون انداخت و من مثل اسب به تو خندیدم، خیلی از دست من ناراحت شدی. ولی با عشق و علاقه به طرف من آمدی. خیلی محکم لگدی به شکم من زدی و رفتی. آن لگد را که زدی برق از چشمانم پرید و حسابی عاشقت شدم.
از آن به بعد هر روز من زیر درخت گیلاس میایستادم تا تورا ببینم، ولی هیچوقت ندیدم. اول فکر کردم که شاید خانه تان را عوض کردید ولی بعدا فهمیدم درخت گیلاس را اشتباه آمده بودم.
یک قاب عکس خالی روی میزم گذاشتم و داخل آن نوشتم “عشقم” هروقت آن را میبینم به تو فکر میکنم و تصویر تو را به ذهن میآورم. اینم بگم که من بدجوری گیرتم هااااااااا !
راستی این شماره ای که به من دادی خیلی به دردم خورد. هر روز زنگ میزنم و یک ساعت باهات درد دل میکنم و تو هم هی میگی “مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمیباشد” من که میدونم منظورت از این حرفا چیه!! منظورت اینه که تو هم به من عشق میورزی، مگه نه!؟
یه چیزی بهت میگم ولی ناراحت نشی، گوساله! این چه وضع ابراز عشقه؟
ناراحت شدی؟ خاک بر سر بی جنبت!! آدم انقد بی جنبه؟
ولی میدونم یکی از این روزا سرتو میندازی پایین و عین بچهٔ آدم میای تو خونهٔ من، راستی خواستی بیای ده تا نون بربری هم سر راهت بگیر!
یه روزی میام خواستگاریت، میخوام خیلی گرم و صمیمی باباتو ببوسم و چندتا شوخی دستی هم باهاش میکنم که حسابی اول زندگی باهم رفیق بشیم، راستی کلهٔ بابت مثل نور افکن میمونه. بعد عروسی بهش بگو خیلی طرف خونهٔ ما پیداش نشه. من آدم کچل میبینم مزاجم بهم میریزه!
چند وقت پیش یه دسته گل برات از باغچه کندم که سر کوچتون دادمش به یه دختر دیگه، فکر بد نکن!
دختر داشت نگاهم میکرد منم تو رودرواسی گیر کردم گل رو دادم بهش، اونم لبخند ملیحی از ته روده اش به من زد. درسته دختره از تو خیلی خوشگل تر بود ولی چیکار کنم که بیخ ریش خودمی.
راستی من عاشق قورمه سبزی ام (البته بعد از تو) اگه برام خواستی درست کنی حواست باشه، بی نمک بشه، بسوزه ، بد طعم بشه همچی لگدی بهت میزنم که نفهمی از من خوردی یا از خر!
خلاصه اینکه بی قراری نکن، یه خط شعر هم برات گفتم. خوشت اومد اومد، نیومد به درک!
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشت�
فکر نکن یاد تو بودم، داشتم اونجا ول میگشت�
فانتزیم اینه که تو دانشگاه بخورم به یه پسره اونم جزوش پخش بشه رو زمین منم هرهر بهش بخندم اصلا هم از همدیگه خوشمون نیاد هر کی هم بره سر خونه زندگیش!
اما حیف که پسرا با خودشون جزوه نمیبرن :|
سالها گذشت و کسی ندید که انسانی با قاشق چایخوری، چای بخورد.
از بچگی بهمون میگفتن از کسی نتـرس، فقـــط از خــــدا بتـرس
در حالــی که باید می گفتن از همـــه بترس، به جــــــز خــــدا …!
چشمتون روز بد نبینه. چند وقت پیش تو بیمارستان بودیم که یه پسر جوونی رو با عجله آوردن تو اورژانس. از یکی از همراهاش پرسیدم که چی شده؟ داستان چی بوده؟
اونم گفت که آقا این جوون عاشق یه دختری شده بود و خیلی اینو میخواست. دختره هم اینو خیلی میخواست و قرار بود با هم ازدواج کنن . حتی قرار مدار عروسیشونم گذاشته بودن. که یهو دختره زد زیر همه چیو با یه پسر دیگه ای گذاشت رفت.
این بیچاره هم تا اینو شنید حالش اصلا یه جور دیگه ای شد. پا شد رفت ۱۰۰ccبه خودش بنزین تزریق کرد و حالو روزش شد این، حالا بگذریم پسره که تو اغما بود بعده دو هفته به هوش اومد.
ما هم تو بیمارستان بودیم که یه دختر جوونی اومد با یه دسته گل رفت تو اتاق پسره واسه ملاقات.
پسره تا چشاشو باز کرد دید بله همون خانومیه که اینو قال گذاشته و رفته
خلاصه آقا پسره که خون جلوی چشاشو گرفته بود دستشو انداخت و یه چاقویی که واسه باز کردن در کمپوت بغل دستش بود رو برداشت و سرم رو از روی دستش کند و افتاد دنبال دختره.
دختره هم که خیلی ترسیده بود با یه جیغ وحشتناک از اتاق زد بیرون و پشت سرش هم پسره با یه چاقویی تو دستش، پسره دختره رو دنبال کرد تا رسید به ته سالن بیمارستان. وقتی که دید هیچ راه فراری نداره تسلیم شد و خودشو به دیوار سالن تکیه داد و در حالی که به شدت گریه میکرد با حالت التماس به پای پسره افتاده بود که پسره چاقو رو برد بالا تا بکوبه به قلب دختره، بازم چشمتون روز بد نبینه، پسره چون فقط ۱۰۰cc به خودش بنزین زده بود یهو بنزین تموم کرد و افتاد رو زمین . . . !