ف

فرین

@فرین · ۷۹ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۴ رأی)

ف
فرین ۱۲ سال پیش
پیام

پسره دیر اومد سر کلاس استاد کل کل میکرد که چرا اینقدر دیر؟گفت تو ترافیک بودم.یهو برگشت گفت نشستی موهاتو فشن کردی دیرت شد اصلا این چه مدل موئه؟!پسرم صاف برگشت گفت شما موهاتونو مش کردید ریختید بیرون مگه به من مربوطه؟!
ما :-)))))))
خودش :-))
استاد....قیافه نموند براش لبو شد مقنعشو کشید جلو
نتیجه:دانشجویان خطرناک تر از انند که به نظر میرسند:-)

ف
فرین ۱۲ سال پیش
جوک

استاد کامپیوترمون گفت ایمیلمو بنویسید علی....که پسره امان نداد سریع گفت اندرلاین جوجو
ما :-)
خودش :-)
استاد :-))))))))
بعد گفت شمارمم داشته باشید پسره باز گفت شب میس میندازم:-)
نخیر استاد در حد هویج بیرونش نکرد لا اقل بشه مورد سوم فورجوکمون!والا

ف
فرین ۱۲ سال پیش
پیام

پاییز که هوا دو نفره میشه و بارونش ادمو روانی میکنه..
زمستون که برف میاد و ادم دلش یه دل سیر برف بازی و بغل میخواد...
بهار که فصل خیس شدن زیر رگبار یه دفعه ایه وسط درختای پر شکوفه..
تابستونم که وقت روزای بلنده...
.
.
.
.
.
.
کلا ایراد از فصل خدا نیست از کسیه که باید 4فصل سال باشه و نیست!

ف
فرین ۱۲ سال پیش
پیام

اندر احوالات دانشگاه من:
ترم اول من:19 واحد همگی بالای 17
ترم دوم:17 واحد 3 واحد حذف امتحان با نمرات 17 به بالا
ترم سوم من:15 واحد از قرار 5 واحد حذف امتحان و 4 واحد حذف به دلیل غیبت کلاسی با نمرات متوسط
ترم چهارم:حذف ترم به علت شکست عشقی!(تکبیر)
ترم پنجم:14 واحد پاس شده با الطاف اساتید پایه(بعله نسلشون هنوز منقرض نشده)
ترم ششم:18 واحد پاس شده از 18 واحد انتخابی به دلیل احساس نگرانی از باقی ماندن n عدد واحد پاس نشده
بنده دانشجوی ترم هفت هستم و به ریش تمام ترم اولیایی که با حسرت میگن خوش به حالت هار هار میخندم:-)

ف
فرین ۱۲ سال پیش
پیام

پیرمرد روستا زاده اے بود که یک پسر و یک اسب داشت؛ روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیرمرد آمدند و گفتند: عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد!
روستا زاده پیر جواب داد: از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب واب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بـود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها براے تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!
پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا مےدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟
فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند و گفتند: عجب شانس بدی! و کـشاورز پیر گفت : از کجا مے دانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟
و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بـوده پیرمرد کودن!
چند روز بــعد نیروهای دولتے برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سـلم را برای جنگ در سـرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پاے شکسته اش از اعزام، معاف شد.
هـمسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا مے دانید که…؟
خیلی از ما اتفاقاتی در زندگے خود داشتیم؛اتفاقاتی که از نظر ظاهری برای ما بد بوده اند اما براے ما خیر زیادی در آن نهفته بوده است…
خــداوند یگــــانه تکیه گـاه من و توست!
پس…
بـــه “تدبیرش” اعتماد کـــــن..
بـــه “حـکمتش” دل بســـپار…
بـــه او “تـوکــــــل” کـــــن…
و …
بـــه سمت او “قدمـے بردار