زند هر کس به تو دست تولا
بساید سر به عرش حق تعالی
به خلق اول و آخر کنم فخر
که هستم بنده همچون تو مولا
"یا اباصالح المهدی ادرکنی"
"اللهم عجل لولیک الفرج"
@hasan h · ۱۳۴ امتیاز
★★☆☆☆ ۱ از ۵ (۷۳ رأی)
زند هر کس به تو دست تولا
بساید سر به عرش حق تعالی
به خلق اول و آخر کنم فخر
که هستم بنده همچون تو مولا
"یا اباصالح المهدی ادرکنی"
"اللهم عجل لولیک الفرج"
از خستگی هر کس طرفی ولو بود. ازخط برگشته بودند و منتظر برگه های مرخصی. حسن وسط آسايشگاه با صدای بلند گفت: «برادرا! فرمان ده عمليات جنوب اومده، می خواد صحبت کنه. همه تو محوطه جمع شيد!» به هم می گفتند: «اين همونيه که بيدارمون کرد. پس کو فرمان ده عمليات جنوب؟»
بعد از حرف هاش، بچه ها قيد مرخصی رفت را زدند و شدند نيروی احتياط.
خاطره ای از زندگی شهيد حسن باقری
برا سرکشی بچه ها به سنگرها سر ميزد. داشتيم صبحونه می خورديم. می دونستم چند روز است که چيزی نخورده. اون قدر ضعيف شده بود كه وقتی كنار سنگر ايستاد، پاهاش می لرزيد. بهش گفتم: «حاجی جون! بيا يه چيزی بخور.» نگام كرد و گفت: «خدا رزق دنيا رو روی من بسته، من ديگه از دنيا سهم غذا ندارم.» اين رو گفت و از سنگر رفت بيرون. ساعتی نگذشته بود که خبر شهادتش رو شنيدم...
خاطره ای از زندگی شهيد محمد ابراهيم همت
پژمرده ام ای بهار، کی می آیی؟!
خورشید در انتظار، کی می آیی؟!
از ظلم، شب تیره شده روز بشر
ای وارث ذوالفقار، کی می آیی؟!
«اللهم عجل لولیک الفرج»
«هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُواْ فِيهِ وَالنَّهَارَ مُبْصِرًا إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَسْمَعُونَ»
اوست، كسى كه شب را براى شما قرار داد تا در آن آرامش يابيد و روز را روشنى بخش گردانيد (تا به كار پردازيد). يقيناً در اين (نظام حكيمانه و هدفدار) نشانه هايى براى گروهى است كه مى شنوند.
سوره یونس، آیه 67
حضرت مهدی (عج الله تعالی فرجه الشریف):
«أمّا وَجهُ الاِنتفاعِ بِي في غَيبَتي فَكَالاِنتِفاعِ بِالشَّمسِ إذا غَيَّبَها عَنِ الأبصارِ السَّحابُ»
چگونگى بهره مندى از وجود من در دوران غيبتم، همچون بهره اى است كه از خورشيد می برند؛ آنگاه كه ابر آن را از ديدگان نهان می كند.
(بحار الأنوار، ج 52، ص 92)
شب عمليات خيبر بود. داشتيم بچه ها را برای رفتن به خط آماده می كرديم. حاجی هم دور بچه ها می گشت و پا به پای ما كار می كرد. درگيری شروع شده بود. آتش عراقی ها روی منطقه بود. هر چی می گفتيم: «حاجی! شما برگردين عقب يا حداقل برين توی سنگر.» مگر راضی می شد؟! از آن طرف، شلوغی منطقه بود و از اين طرف، دل نگرانی ما برای حاجی. دور تا دورش حلقه زده بودند. اين جوری يك سنگر درست كرده بودند برای او. حالا خيال همه راحت تر بود. وقتی فهميد بچه ها برای حفظ او چه نقشه ای كشيده اند، بالاخره تسليم شد. چند متر آن طرف تر، چند تا نفربر بود. رفت پشت آن ها.
(خاطره ای از زندگی شهيد همت)
می خواست برگرده جبهه. بهش گفتم: «پسرم! تو به اندازه سنّت خدمت کردی، بذار اونايی برن جبهه که نرفته اند.» چيزی نگفت و ساکت يه گوشه نشست. وقت نماز که شد، جانمازم رو انداختم که نماز بخونم. ديدم اومد و جانمازم رو جمع کرد. خواستم بهش اعتراض کنم که گفت: «اين همه بی نماز هست! اجازه بديد کمی هم بی نمازا، نماز بخونند.» ديگه حرفی برا گفتن نداشتم. خيلي زيبا، بجا و سنجيده جواب حرف بی منطق من رو داد.
شهید سعید با روح
امام علي :
إنّما البَصيرُ مَن سَمِعَ فَتَفَكَّرَ ، و نَظَرَ فأبصَرَ ، و انتَفَعَ بالعِبَرِ ، ثُمّ سَلَكَ جَدَدا واضِحا يَتَجنَّبُ فيهِ الصَّرعَةَ في المَهاوي . با بصيرت كسى است كه بشنود و بينديشد، نگاه كند و ببيند، از عبرتها بهره گيرد، آن گاه راه روشنى را بپيمايد كه در آن از افتادن در پرتگاهها به دور ماند.
( نهج البلاغه، خطبه 153)
امام علی (علیه السلام):
إنّما البَصيرُ مَن سَمِعَ فَتَفَكَّرَ ، و نَظَرَ فأبصَرَ ، و انتَفَعَ بالعِبَرِ ، ثُمّ سَلَكَ جَدَدا واضِحا يَتَجنَّبُ فيهِ الصَّرعَةَ في المَهاوي.
با بصيرت كسى است كه بشنود و بينديشد، نگاه كند و ببيند، از عبرت ها بهره گيرد، آن گاه راه روشنى را بپيمايد كه در آن از افتادن در پرتگاه ها به دور ماند.
(نهج البلاغه، خطبه 153)
به راه عشق، هر کس ترک سر کرد
به رخــــــــــــسار دل آرایت، نظر کرد
تو کشتی نجاتی، هـــر که با توست
ز دریای فتن، ســـــــــــالم، گذر کرد
«اللهم عـــــــــجــــــل لولیک الفرج»
داشتم برای نماز ظهر وضو می گرفتم، دستی به شانه ام زد. سلام و عليک کرديم. نگاهی به آسمان کرد و گفت:
«علی! حيفه تا موقعی که جنگه شهيد نشيم. معلوم نيست بعد از جنگ وضع چی بشه. بايد يه کاری بکنيم»
گفتم:
«مثلا چی کار کنيم؟»
گفت:
« دوتا کار؛ اول خلوص، دوم سعی و تلاش .»
شهيد حسن باقری
«فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ»
پس اگر (از سخنان خداوند) روى گردان شدند، بگو:
«خداوند مرا كافى است. هيچ معبودى جز او نيست. تنها بر او توكّل كرده ام و او پروردگار عرش بزرگ است.»
سوره توبه، آيه 129
از جبهه برگشته بود. تا اومد خونه، هادى پريد بغلش و گفت:
«اِه، بابايى؛ هنوز صدام شما رو نكشته؟!»
يهو دلم ريخت. اما عبداللّه خنديد...
(خاطره ای از زندگی شهید حجت الاسلام عبدالله ميثمی)
آغا دیروز تو خیابون جلومو گرفتن و یه پاکت دادن دستمو گفتن بازش کن. وقتی باز کردم فهمیدم برنده جایزه 25 میلیونی همراه اول شدم. بعدش از بانک بهم زنگ زدن و گفتن برنده جایزه 25 میلیونی شدی (فکر کن! تو یه روز 50 میلیون برنده شدم)
ولی حیف که یه باره مامانم صدام کرد و گفت: پاشو دیگه، بسه، چرا تا لنگ ظهر می خوابی؟!!!
اومده بود مرخصی. نصفه شب بود که با صدای ناله اش از خواب پريدم. رفتم پشت در اتاقش. سر گذاشته بود به سجده و بلند بلند گريه می کرد.می گفت:
«خدايا اگر شهادت رو نصيبم کردی می خواهم مثل مولايم امام حسين (عليه السلام) سر نداشته باشم، مثل علمدار حسين (عليه السلام) بی دست شهيد شم...»
وقتی جنازه اش رو آوردند، سر نداشت. يک دستش هم قطع شده بود. همون طور که دوست داشت. مثل امام حسين (ع)، مثل حضرت عباس(ع)...
شهيد ماشاءالله رشيدی
با محمد علی داشتيم می رفتيم جايی. پيچيدم توی يه خيابان يک طرفه. زد روی پام و گفت:
«داری گناه می کنی ها! توی جمهوری اسلامی اين کار تو خلافه قانونه. قانون هم که رعايت نکنی، گناه کردی. عين اين که نمازت عمداً قضا بشه! هيچ فرقی هم نمی کنه...»
خاطره ای از زندگی شهيد محمد علی رهنمون
پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافيش يک قطعه داشت که زود خراب می شد و کار می خوابيد. عباس قطعه را باز کرد و يکی از رويش ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و يکی ساخت. افتادن به توليد انبوه. يک کارخانه کوچک درست کردند. پدر ديگر به جای جوراب، لوازم يدکی چرخ جوراب بافی می فروخت.
خاطره ای از زندگی شهيد مصطفی چمران
شب عمليات، موقع حلاليت طلبيدن، يکی از فرماندهان آمده بود وداع کند. خيلی جدی به بچه ها می گفت:
«خوب، برادرا؛ اگر در اين مدت از ما بدی ديده اند (بعد از مکثی) حقشان بوده و اگر خوبي ديده اند، حتماً اشتباهی رخ داده است.»
بعضی ها هم می گفتند:
«اگر ما را نديديد، عينک بزنيد!»
سفره عقدمان با تمامی سفره ها فرق داشت! به جای آينه و شمعدان، تفسير الميزان را دور تا دور سفره عقدمان چيده بوديم! بركتي كه اين تفسير به زندگيمان ميداد می ارزيد به هزاران شگونی آينه و شمعدان!
برای مراسم برنج اعلا خريديم ولی فتح الله گفت:
«وقتي مردم در اين حال ندارند، چگونه شب عروسيم اينگونه خرجی دهم!!»
برنج ها را باز كرديم، بسته بندی كرديم و به خانواده های نيارمند داديم. وقتی برنج ها را ميداديم فتح الله ميگفت:
«هديه امام خمينی است!»
شهيد فتح الله ژيان پناه
امام جعفر الصادق:
ايمان انسان كامل نمى گردد، مگر آن كه چهار خصلت در او باشد:
1. اخلاقش نيكو باشد
2. نفس خود را سبك شمارد
3. كنترل سخن داشته باشد
4. اضافى ثروتش حق الله و حق الناس را بپردازد
(امالی طوسى، ج 1، ص 125)