m

milad

@milad1374 · ۷۶ امتیاز

☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)

♥ milad active♥ ۱۳ سال پیش
پیام

هرکی باباشو دوست داره این شعر زیبای تــرکی رو لایک کنه
"" آتـــــــــانین تکجه آدی، کُلِ بو دونیایه دیَر ""
"" آتـانین بیر باخیشی مُلک سولیمانه دیَر ""
"" آتـا بیر گولدو، گولوستاندا اونا تای اولماز ""
"" آتانین عطری بوتون باغ و گولوستانه دیَر ""
----------------------------------------------------
فقط اسم پدر به همه ی این دنیا می ارزه
یک نگاه پدر به ملک سبیمان می ارزه
پدر گلیست که تو گلستانم مثل اون نیست
بوی تن پدر به همه ی باغ و گلستانا می ارزه

♥ milad active♥ ۱۳ سال پیش
پیام

مرد باید...
وقتی مخاطبش عصبانیه , ناراحته , میخواد داد بزنه
وایسه روبروش بگه :
تو چشام نیگا کن , بهت میگم تو چشام نیگا کن!!
حالا داد بزن , بگو از چی ناراحتی؟!!
... بعد مخاطب داد بزنه , گله کنه, فریاد بکشه , گریه کنه
حتی با مشتای زنونه ش بکوبه تو سینه مرد
ولی آخرش خسته میشه میزنه زیر گریه...
همونجا باید بغلش کنه
نذاره تنها باشه!
حرف نزنه ها , توضیح نده ها
کل کل نکنه ها , توجیه نکنه ها
فقط نذاره احساس کنه تنهاست!!
مرد باید گاهی وقتا مردونگیشو باسکوت ثابت کنه!!
با بغلش کردنش...

♥ milad active♥ ۱۳ سال پیش
پیام

داستان زيباي تفاوت عشقو ازدواج
یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی کهبسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مالخود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده.
من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم، چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسیدچرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت، همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بودبرگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش، به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.
بقيه درپست بعدي

♥ milad active♥ ۱۳ سال پیش
پیام

در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشیداز دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه می‌مونه، یک اطمینان برات درست می‌کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه می‌تونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل بهعنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو می‌کنم حتی اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تونیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمیکنی که خوب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می‌کنی و همیشه ولع داری که تا جاییکه ممکنه ازش لذت ببریشاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه! این تفاوت عشق و ازدواجه!

♥ milad active♥ ۱۳ سال پیش
پیام

*منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیر�
در چشمانت خیره شو�
دوستت دارم را بر لبانم جاری کن�
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشین�
سر روي شانه هایت بگذار�
از عشق تو ، از داشتن تو
اشک شوق ریز�
منتظر لحظه ی مقدس که تو را درآغوش بگیر�
بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کن�
و با تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کن�
آری من تو را دوست دار�
و عاشقانه تو را می ستایم