m

m.baesi3861

@m.baesi3861 · ۳۵۴ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۲۰ رأی)

ی
یه بنده خدا ۱۲ سال پیش
پیام

ازماموریت که برگشت خوشحال بود.پرسید:راستی فرمانده گمراه کردن اینها چه فایده ای دارد؟ابلیس جواب داد:امام اینهاکه بیایدعمرماتمام می شود.اینهاراکه غافل کنیم امامشان دیرتر
می آید.باکنجکاوی پرسید:این هفته پروندهاچطوربود؟ابلیس نگاهی عاقل اندرسفیه به اوانداخت وگفت:مگرصدای گریه ی آقایشان رانمیشنوی...
اللهم عجل لولیک الفرج.

ی
یه بنده خدا ۱۲ سال پیش
پیام

گفتم کیستی
گفتا که با دل من نیستی
گفتم بگو شاید شوم
عاشق به دلت
گفتا مهدیم من
گفتا حیدریم من
اما من چه کرد�
ماندم چه کن�
خنجری در آورد�
با پاره پاره کردن روح خود
هر لحظه او را آزار داد�
((مهدی نیا به اینجا
این دل حیا ندارد
این دل بی مروت
شرم و حیا ندارد))

ی
یه بنده خدا ۱۲ سال پیش
جوک

قابل توجه که دوم دبیرستان رشته تجربی هستی�
یه بخشی تو زیست داریم به اسم استفراغ یک عمل دفاعی است
حالا ما چی گفتیم:
آقا یه امتحان عملی بگیر بگو بچه ها تک تک بیان استفراغ کنن بعد نحوه این که چطوری استفراغ اومده بیرون توضیح بدیم.
یعنی نبوغم تو حلقتون(فهمیدیدن طرحش از خودم بوده؟یا بیشتر توضیح بدم)

ی
یه بنده خدا ۱۲ سال پیش
پیام

تعدادی موش آزمایشگاهی رو به استخر آبی انداختند و زمان گرفتند تا ببینند چند ساعت دوام میارند،
حداکثر زمانی رو که تونستند دوام بیارند 17 دقیقه بود.
سری دوم موشها رو با توجه به اینکه حداکثر 17 دقیقه می تونند زنده بمونند به همون استخر انداختند،
اما این بار قبل از 17 دقیقه نجاتشون دادند.
بعد از اینکه زمانی رو نفس تازه کردند دوباره اونها رو به استخر انداختند.
حدس بزنید چقدر دوام آوردند؟
26 ساعت !!!!!!!!!!!!
پس از بررسی به این نتیجه رسیدند که علت زنده بودن موش ها این بوده که اونها امیدوار بودند تا دستی باز هم اونها رو نجات بده و تونستند این همه دوام بیارن.

ی
یه بنده خدا ۱۲ سال پیش
پیام

آخرین بهانه زندگی
ابوریحان بیرونی در خانه یکی از بزرگان نیشابور میهمان بود از هشتی ورودی خانه ، صدای او را می شنید که در حال نصیحت و اندرز است .
مردی به دوست ابوریحان می گفت هر روز نقشی بر دکان خود افزون کنم و گلدانی خوشبوتر از پیش در پیشگاهش بگذارم بلکه عشقم از آن گذرد و به زندگیم باز آید . و دوست ابوریحان او را نصیحت کرده که عمر کوتاست و عقل تعلل را درست نمی داند آن زن اگر تو را می خواست حتما پس از سالها باز می گشت پس یقین دان دل در گروی مردی دیگر دارد و تو باید به فکر آینده خویش باشی .
سه روز بعد ابوریحان داشت از دوستش خداحافظی می کرد که خبر آوردند همان کسی که نصیحتش نمودید بر بستر مرگ فتاده و سه روز است هیچ نخورده .
میزبان ابوریحان قصد لباس کرد برای دیدار آن مرد ، ابوریحان دستش را گرفت و گفت نفسی که سردی را بر گرمای امید می دمد مرگ را به بالینش فرستاده . میزبان سر خم نمود .
ابوریحان بدیدار آن مرد رفته و چنان گرمای امیدی به او بخشید که آن مرد دوباره آب نوشید . ارد بزرگ اندیشمند برجسته می گوید : هیچگاه امید کسی را نا امید نکن، شاید امید تنها دارایی او باشد .
می گویند : چند روز دیگر هم ابوریحان در نیشابور بماند و روزی که آن شهر را ترک می کرد آن مرد با همسر بازگشته خویش ، او را اشک ریزان بدرقه می کردند