<p>
دیگر نمیتوانم متن های طولانی را
تا آخرش بخوان�
تقصیر خودت بود
... آمدی
رفتی ...
به هر چه کوتاه
عادتم دادی ...</p>
@nilooofar · ۵۰ امتیاز
★★★★☆ ۳ از ۵ (۳ رأی)
<p>
دیگر نمیتوانم متن های طولانی را
تا آخرش بخوان�
تقصیر خودت بود
... آمدی
رفتی ...
به هر چه کوتاه
عادتم دادی ...</p>
<p>
گاﻫﯽ ﺷﺎﯾﺪ ﻻﺯﻡ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺑﺒﺮﯾﻢ...
ﯾﺎﺩِ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻧﺒﻮﺩﻧﺸﺎﻥ...
ﺑﻮﺩﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ</p>
<p>
ﮔﺎﻫـی
ﺣﺘـی ﺟﺮﺍﺕ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ
ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ
ﻧـﮕﺎﻩ ﮐـﻨـــﻢ ،
ﮐﻪ ﺑـﺒـﯿـﻨـﻢ
ﺟـﺎﻡ ﺧﺎﻟﯿـﻪ ، ﯾﺎ ﻧـﻪ !؟</p>
<p>
وقتی که گوش ها زنگ زده اند
عاقلانه ترین کار ، سکوت است...</p>
<p>
بزرگ ترین اشتباهی که ما آدما در رابطه‌هامون می‌کنیم این است که:
نیمه می‌شنویم ؛
یک چهارم می‌فهمیم ،
هیچی فکر نمی‌کنیم !
و دوبرابر واکنش نشون می دهیم</p>
<p>
درد دارد …
وقتی همه چیز را می دانی …
و فکر می کنند نمی دانی …
و غصه می خوری که می دانی …
و می خندند که نمی دانی</p>
<p>
روزهایم گذشت اما روزگار از من نگذشت!
اما من از روزها و روزگار گذشتم ، بگذرید از من</p>
<p>
زن که بـاشـی…
عـاشـق شـوی “چـشـم سـفـیـد” خـطـابـَت مـیکـنـنـد !
راسـت مـی گـویـنـد . .
چـشـمـانـَم سـفـیـد شـد بـه جـاده هـایی کـه..
“تـو” ..
مـُسـافـر هـیـچـکـدام نـبـودی</p>
<p>
خدایا …!!
از تو دلگیرم …
گفته بودی حق انتخاب داری
پس چرا انتخابم درکنار دیگریست</p>
<p>
ما فکـر میکنیـم بدتـرین درد ؛
از دسـت دادن ِ کسـیه که دوستـش داریم !
امـا …. حقیقـت اینه که :
از دست دادن ِ خــودمـون ،
و از یــاد بردن ِ اینکه کـی هستیـم ! و چقدر ارزش داریم ….
گـاهی وقتــها خیلــی دردنــاک تـره</p>
<p>
آدم هـــای کنــــارم مثل جُــــمعه می‌ مــــــانند
معلــــــــوم نمی‌کند “فــــــرد” هستــــند یا ” زوج” …
پُــــر از ابـــــهامند</p>
<p>
گاهی برای کشـیدنِ فـریـاد
هـزاران پیکـاســو هـم کـافـی نیسـت...</p>
<p>
پلکهای مرطوب مرا باور کن
این باران نیست که میبارد
صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون می ریزند</p>
<p>
تـــو برمی گردی و زندگی را از جایی که پاره شده دوباره به هم می دوزی�
در صندوقِ خاطره ها هنوز نخ برای بخیه زدن هستـــــــــ</p>
<p>
ایـن شــعرهـــا بـــرونــد بــه جــهنّم مــن فقــط
دیــوانـه ی آن لحــظه ام…
که قــــلبت…
زیــــر ســـر�
دسـت و پـــا بزند</p>
<p>
رفتار عاشقانه ی زن را بایــد از دلتنگـیش فهمید
از شـــوق و بی تابیـش برای دیدار
از حس کودکانه اش برای آغــــــــوش
از خجالتش برای بوسـه گرفتن
زن بـی دلیل بهانه نمیگیرد
شاید بهانه ی دستانِ گرمـت را دارد
که دستانش را بگیری...</p>
<p>
گیسوانم نـوازش دستــت را می خواهــند با طعم نــاز ، نه نیاز</p>
<p>
فـرض کـن بــه عـکــاس بـگـویــــــــم :
تـارهـای سـپـیــــــد را سـیــاه کـنـــــــد…..
و چـیـــــن و چـروک هـا را مـاسـت مـالـــــــی…
و حـتـی از آن خـنـده هـا کـه دوسـت داری بـرایـم بـکـارد
بـاز هـم از نـگـاهـــــــــم پـیـداسـت چـقــــدر …
بـه نــبـــودنـــت خـیـره مـــانــــــده ام</p>
<p>
در خلوت دلم ، در همنشینی با غمها ببین که چگونه میریزد اشک از این چشمها
این چشمهای خیس ، همان چشمهاییست که تو خیره به آن بودی در لحظه دیدار
میفهمی معنای دلتنگ شدن را ، میفهمی معنی انتظار را؟</p>
<p>
یکنفر در هـمین نزدیکــی ها
چــیزی
به وسعت یک زنــدگی برایت جا گذاشته است
خیالـــت راحت باشد
آرام چشمهایت را ببــند
یکنفر برای همه نگرانـــــی هایت بیــدار است
یکنفر که از همه زیبایی های دنیــا
تـنهـا تـــو را بـــــاور دارد</p>