ف

فائیز

@فائیز · ۲۰۷ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۷۵ رأی)

آ
آتییییییش!!!!!!!!!! ۱۱ سال پیش
پیام

میگن قدیم دزد سر گردنه هم معرفت داشت همینه...
روزی دزدی در مجلسی پر ازدحام با زیرکی کیسه ی سکه ی مردی غافل را میدزدد، وقتی به خانه رسید کیسه را باز کرد دید در بالای سکه ها کاغذیست که بر آن نوشته است: 
خدایا به برکت این دعا سکه های مرا حفاظت بفرما...
دعا:بسم الله الذی لا یضر مع اسمه شیی فی الارض و لا فی السماء و هو السمیع العلیم.
اندکی تامل کردبعد کیسه را به صاحبش باز گرداند.
دوستانش او را ملامت کردند که چرا این همه پول را از دست داد.
دزدکیسه در جواب گفت:
صاحب کیسه عقیده داشت که دعا مال او راحفظ میکند او بر این دعا به خدا اعتقاد نموده است .
من دزد مال او بودم نه دزد دین او.
اگر کیسه او را پس نمیدادم، عقیده اش بر دعا و خدا سست می شد.ان وقت من دزد باورهای او هم بودم.واین دور از انصاف است...!
مواظب باشید دزد عقاید دیگران نباشید

آ
آتییییییش!! ۱۱ سال پیش
پیام

مجلس میهمانی بود.
پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود.اماوقتی که بلند شد،عصای خویش را بر عکس بر زمین نهاد.
و چون دسته عصا بر زمین بود،تعادل کامل نداشت.
دیگران فکر کردند که او چون پیر شده،دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین نهاده.
به همین خاطر با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفتند:
پس چرا عصایت را بر عکس گرفته ای؟!
پیر مرد آرام و متین پاسخ داد:
زیرا انتهایش خاکی است؛می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود...
مواظب قضاوتهایمان باشیم!!!!!!!!!

آ
آتییییییش!! ۱۱ سال پیش
جوک

یکی از تفریحات سالم بابام اینه که بقیه اعضای خونه رو سر کار بزاره
آخرشم که متوجه میشن چون نمیتونن چیزی بگن به من فوش میدن
توجیهشونم اینه ⬅چون من عزیز دردونه بابام!!!!!
خانوادس ما داریم...
من ⊙︿⊙
بابام (^_^)
و همچنان من\(〇_o)/

آ
آتییییییش!! ۱۱ سال پیش
پیام

انشای پسربچه به پدررفتگرش:
پدرعزیزم، من به خوبی میفهمم که بسیار باشرف است آنکس که انسان باشد و بین آشغالها نان پیداکند،
تاآنکس که؛ آشغال باشد و بین انسانها نان پیداکند...!
دردی که انسان را به سکوت وا میدارد
بسیار سنگین تر از دردیست که
انسان را به فریاد وا میدارد...!
و انسانها فقط
به فریاد هم میرسند،نه به سکوت هم!
فروغ فرخزاد.

آ
آتییییییش!! ۱۱ سال پیش
پیام

*****هفته دفاع مقدس مبارک باد****(کتاب رفاقت به سبک تانک)
از اونجا که به زبان عربی مسلط بود با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها.....بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!»
ترق!
ماجد کله پا شد و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد فریاد زد:« یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت! چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من!»
ترق!
جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!