ح

حامد

@mrdoosti · ۶۲۶ امتیاز

★★☆☆☆ ۲ از ۵ (۱۱۰ رأی)

M
MrDoosti ۱۲ سال پیش
پیام

گفت: دانش‌آموزی؟
بله
می‌خواهی از درس خوندن فرار کنی؟
ناراحت شد. ساکش را گذاشت روی میز و باز کرد.
کتاب‌هایش را ریخت روی میز و گفت: « نخیر! اونجا درسم رو می‌خونم ».
بعد هم کارنامه‌اش را نشان داد. پر بود از نمرات خوب.
هم مداح بود هم شاعر اهل بیت.
می گفت: شرمنده ام که با سر وارد محشر شوم و اربابم بی سر وارد شود؟
بعد شهادت وصیت نامه اش رو آوردند. نوشته بود قبرم رو توی کتابخونه مسجد المهدی کندم.
سراغ قبر که رفتند دیدند که برای هیکلش کوچیکه.
تازه یادشون افتاده بود قبر اندازه اندازه هست، دقیقا اندازه تن بی سرش!

M
MrDoosti ۱۲ سال پیش
جوک

دختر عموم تعریف میکرد
رفتیم خونه مادربزرگ همسرم یک کمی مریض بود.
من: مادر جون انشاالله زود زود خوب میشید.
مادر جون: نه مادر من دیگه آفتاب لب بومم.امروز و فردا باید برم.
من:نگید تو رو خدا این چه حرفیه؟انشاالله 100 سال زنده باشید.
همسرم در گوش من:مادر جون الان 104 سالشه.اینی که تو میگی یعنی باید 4 سال پیش میمرده.
:|
قشنگ مادر بزرگه رو قهوه ای کرده