باز یادش مرا گریاند عجب سرد است اشکهای داغ دیده ی من ...
@rabinhood21 · ۴۸ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۱۲ رأی)
باز یادش مرا گریاند عجب سرد است اشکهای داغ دیده ی من ...
وقتی دلم بهونه بودنتو میگیره
با شنــیدن هر صدایی اشکم درمیاد
چه بـرسه تـــو صدام کنی
دلم بهونه میگیره تو آغوشـــت گم بش�
و من با چشمایه خیس خودخواهانه آرزو میکن�
همیشـــه داشـــتنه روحـــــــــو جســـمتو
بـــــــــودم ...
دیدم با دیــــــــــگری شادتری . . .!
رفتــــــــ ــــم . . .!
خُدـآیـآ
اَگَـ ر میخواهــ ی کَسـی رـآ اَز عِشقـَ ش جُدـآ کُنـ ی
پَس چـِ ـرـآ آنهـ ـآ رـآ
مَجبـ ور بـ ِه دیـ دـآر میکُنـ ی؟
میخواهم عوض شوم!!
چرا باید دلتنگ آغوشت باشم؟؟
میخواهم تو دلتنگ آغوشم باشی!!
میخواهم آن سیب قرمز بالای درخت باشم...
در دورترین نقطه... دقت کن!
رسیدن به من آسان نیست.
اگر همتش را نداری آسیبی به درخت نزن...
به همان سیب های کرم خورده پای درخت قانع باش.......
آسمان را ببیـــن! ...
بدون ِ مـــــــــا ، به زمین آمــــده؟
کسی دلـــش برای "مــــــــــــا " بدون ِ "مـــــــــــــن " نمی ســـــــــــوزد .
هیچ چیز تغییر نکــــــــــــرده .
فقطــــــــــ :
"مـــــــــــن " خطــــ ِ فاصلـــــه " تــــــــــــــــو " . . . !
تو که رفتی یه چشام خون و یه چشام اشک و دیگه داغون شدم ....
مـخــاطــب خـاصـی نـدارد نـوشـتـه هـایـ�
امــــــا
تــا دلــت بــخــواهــد
هــمـــدرد دارد
داغِ تــــمــــامِ نـــوشـــتــه هـــایـــم …
گاهی بدجور دلم میگیرد . . .
هیچ چیز شادم نمی کند . . .
نه آینده نه گذشته نه حال
آن زمان رهایم کنید که به زمان نیاز دارم .
و اکنون همان حس است
دلم بدجور ابری است ،بی دلیل ، شایدم نه ،
دلیل دارد شاید دلیلش تویی
این روزها غذایم شده کلی بغضای نترکیده...
درسته درد داره...
ولی سیرم میکنه...
مجبور شدم که قاتلم را بکش�
این آینه ی مقابلم را بکش�
بین خودمان بماند امروز غروب
تصمیم گرفته ام دلم را بکشم...!
وقتی خستهام. . . وقتی کلافهام . . . وقتی دلتنگم . . .
بشقابها را نمیشکن�
شیشهها را نمیشکن�
غرورم را نمیشکنم، دلت را نمی شکن�
در این دلتنگیها زورم به تنها چیزی که میرسد
این بغض لعنتی است . . .
این شب ها
بستر خوابهای�
پر از کابوس های رفتن توست
چشم که بر هم میگذار�
رفتن تو آغاز می شود
و تو میروی از رویای روزهای�
و رفتنت کابوس هر شبم می شود
زین پس بیدار می مان�
با رویای روزهایی که
هرگز
به واقعیت نه پیوست ...
واژهها میآیند و میروند
فقط دلتنگیِ تو است
که پایِ ثابتِ شعرهایِ من است . . .
گیرم تمـــــــــــام این صفحه را هم عاشقانه نوشت�
از این ستون تا آن ستون هیـــــــچ فرجی نخواهد شد ...
وقتی که دلت بـــــــــرایم تنگ نمیشود . . .
ترسانده مرا نبودنت
دلم می تپد
تند
عین دل گنجشکی که
سنگ پسر بچه ای همین حالا
از بیخ گوشش رد شده باشد
مرا در دستانت بگیر
تا آرام شو�
آرام!
آرام!
آرام !
فـَریبـــ سکوتمـــ را نـخـور
تنهـــا بـَراے ثــانیـــﮧاے בعـوتتـــ مے کنـمــ
مهمــاטּ چشمــ هایمـــ بـاشے
بیــا و ببیـטּ
چـﮧ غـوغــایے بـﮧ پـا کــرבهـ اے בر مَـטּ
دستی بر بایگانی احساست بکش
نگاه کن! کسی، زنده می ماند.
میان خروارها خاك هم كه باشد
نگاهش سوی تو خاموش نمی شود.
حـــ ــالا کــــه قــرار اســتــ ازتـــو عــ ــبور کـــ ـــن�
بــگـ ــذار کــفــ ــش هـــ ـــایم را دربــیـــ ــاور�
تـــ ــوهــنوزهــ ـم بـــرایــ ـم مقــ ـــدســ ــی
در آیـــنــــهــــ
دخـــتـــری دیــــدم پـــریشــــان
هــــرچـــه مــی گــفــتـــم تـــکــرار مـی کـــرد
و اشـــــکـــــ *مـی ریــــخـــتــ
خـــــدا شــــفـــایـَــــش دهـــــد
دیــــوانــه بـــــود . . .