یه بار مادربزرگم داشت نماز میخوند بعد من تو خونه دنبال یه چیزی میگشت�
یهو وسط نماز گفت سمع الله هولمَن حَمده بالای یخچاله:|
@mona137110 · ۳۲۸۲ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۴۲۷۰ رأی)
یه بار مادربزرگم داشت نماز میخوند بعد من تو خونه دنبال یه چیزی میگشت�
یهو وسط نماز گفت سمع الله هولمَن حَمده بالای یخچاله:|
ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﻡ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﺗﻮ ﺩﻓﺘﺮﭼﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ:
ﺭﻧﮓﻣﻮ ﺧﺮﻣﺎﯾﯽ.
ﯾﺎﺭﻭ ﺩﯾﺪ ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﮐﻪ ﻣﻮﻫﺎﺕ ﻣﺸﮑﯿﻪ.
ﮔﻔﺘﻢ ﺁﺭﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﺮﻣﺎ ﻣﺸﮑﯿﺎ. ^__^
ﺩﻭ ﻣﺎﻩ ﺍﺿﺎفه خدمت خوردم ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻭﻝ :|
ﺩﺭﺳﺘﻪ ﭘﻮﻝ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﻧﻤﯿﺎﺭﻩ
ﻭﻟﯽ
ﺑﯽ ﭘﻮﻟﯽ ﻣﯿﺮﯾﻨﻪ ﺗﻮ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺍﺩﻡ :|
تنها جایی که توی زندگیم هیچ وقت دست خالی ازش برنگشت�
.
.
.
.
دماغم بود... :|
ﮔﻮﺯ ﻫﺎﯾﻢ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺷﯿﺸﻪ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ ...
.
.
.
.
.
ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﺑﺎﺯﻫﻢ ﺩﻟﻢ ﺷﮑﺴﺘﻪ
ﻧﺨﻨﺪ ﺍﻧﺘﺮ
ﭘﺴﺖ ﻏﻤﮕﯿﻨﻪ ...
یه دوس دختر دبیرستانی هم نداری�
.
.
.
.
.
که باسیبیلاش بازی کنیم حوصلمون سرنره
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﯾﻪ ﻧﺼﯿﺤﺖ
همیشه ﺍﻟﺘﺰﺍﻡ ﺑﻪ ﻣﻌﻘﻮﻟﻴﺎﺕ ﻭ ﺍﻧﻜﺴﺎﺭ ﺍﺯ ﺑﺪﻭﻳﺎﺕ ﺩﺭ ﺗﻌبیر ﺁﻧﭽﻪ ﻣﻘﺘﻀﻰ زمان اﺳﺖ ﻣﻤﺎﺭﺳﺖ ﺑﻪ ﻋﻤﻞ ﻧﻘﺾ ﻧﻴﺴﺖ و البته اینکه تعدد انکسارها در مابین تغییر شکافه های اگزیستانسیالیم منجربه تکثر پلورالیستی در فمینیست کوانتوم میشود.
ﺑﺎﺷﻪ؟؟؟؟؟ کسی سوالی نداره (^_^;)
دیگه تصمیم گرفتم به جای این جوکای مسخر�
یکم فلسفی بحرف�
هركى پایه هست بياد راجع به ایدئولوژی رفتارهاى ساختار گرايانه از رهيافت هاى مدرن پوپوليستى در جوامع توسعه نيافته ی تاتوئست با رويكرد انتقادى مكتب فرانكفورت از ديد روشن فكرهاى بلشوييست ونئوکینزی ها و چپى هاى سوسیالیسم بحث کنیم
پایه ها لایک ^__^
انوشیروان گفت هرکس جمله حکیمانه ای بگوید به او صد سکه طلا میدهد.
روزی پیرمردی را دید که در حال کاشتن نهال زیتونی است
شاه از پیرمرد پرسید تو با این سن به چه امیدی این نهال را میکاری؟
پیرمرد لبخندی زد و گفت :
دیگران کاشتند و ما خوردیم ما میکاریم تا دیگران بخورند!
پادشاه ازجواب او خوشش آمد و به او صدسکه طلا داد.
پیرمرد خندید شاه گفت چرا میخندی؟
پیرمرد گفت زیتون بعد از بیست سال ثمر میدهد اما زیتون من الان ثمر داد!
شاه باز هم به او صدسکه دیگر داد. پیرمرد باز هم خندید انوشیروان گفت :
این بار چرا میخندی؟
پیرمرد گفت زیتون سالی یکبار ثمر میدهد اما زیتون من امروز دوبار ثمر داد!!
شاه دستور داد صدسکه دیگر به او بدهند. پیرمرد باز هم خندید.
انوشیروان گفت :
زهرمار نکبت
عــن قضیه رو درآوردی
و درخت زیتون را در حلقش فرو کردند
گـ. و. ز چیست؟
.
.
.
روح غذا هایی هست که بعد از هضم شدن از بدن خارج میشن...
ناموسن میدونستید
از وقتی بین ایران و آمریکا توافق شده
خبر رسیده توخیابونا واشنگتن موتور میگیرن :D
یه روزی من و حسام و علی ﺑﺎ ﻫﻢ رفتیم ﻳﻪ ﺧﺮﺑﺰﻩ خریدیم، و قرار گذاشتیم ﻫﺮ ﮐﻲ ﮐﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺗﺮﻳﻦ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﻭ ﺩﻳﺪ
ﺍﻭﻥ ﺧﺮﺑﺰﻩ ﺭﻭ ﺑﺨﻮﺭﻩ !!
ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﻴﺪﺍﺭ شدی�
علی گفت : ﻣﻦ ﺩﻳﺸﺐ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﻳﺪﻡ ﺑﺎ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺩﻭﺭ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﻭ ﺩﺭ 80 ﺭﻭﺯ ﺯﺩﻡ !!
حسامم گفت : ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﻳﺪﻡ ﺑﺎ ﺳﻔﻴﻨﻪ ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻪ ﻣﺎﻩ ﻭ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ
بعد یه نگاه به من کردن گفتن تو چی خواب دیدی؟
منم گفتم: ﻭﺍﻻ ﻣﻦ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﻱ ﮐﺮﺩﻡ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻧﻤﻲ ﺑﺮﺩ
ﺳﺎﻋﺖ 3 ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ ﺧﺮﺑﺰﻩ ﺭﻭ ﺧﻮﺭﺩﻡ ^__^
اگر یه دختر دیديد که جلوی چادرشو باز کرده و فکشو کامل باز کرده و دستاشو گذاشته پشت گوشش وداره برات شکلک درمیاره و زل زده تو چشماتو ثابت ایستاده
.
.
.
.باور کن قصدش آمار دادن به تو نیست داره کش مقنعشو میزون میکنه
به نظر من سخت ترین عذاب توی دنیا رو پسر نوح کشید
فک کن داری غرق میشی یه گورخرم داره از روی کشتی بابات برات دست تکون میده
دستمو کردم تو دماغم گیگیلی در اوردم.
داشتم با انگشتام گرد میکردم ک بندازم یه گوشه......
.
.
دیدم مادرم داره نگام میکنه پرسید اون چیه دستت؟؟
منم از ترس گفتم آدامسمه و انداختم تو دهنم...
هیچی دیگه الان دارم میجوأمش
یکم ترشه ولی همچین بدمزه هم نیست :D
یه چند بارم بادش کردم ^_^
پیشنهاد میکنم امتحان کنید
دیشب بعد کلی گشت و گذار با خانوم�
وقتی رسیدیم در خونه بهم میگه محمد ﺗﻮ چرا ﺑﺎﻣﻦ ﺭﺍﺣﺖ ﻧﯿﺴﺘﯽ
گفتم نه بخدا راحتم باهات،
گفت نه تو راحت نیستی و شروع کرد غــــُر زدن
دیگه داشت میرفت رو مخم ، بهش گفتم ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﻭﺍﺳﺖ ﺑﮕﻮﺯﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﻭﺭﺕ ﺑشه باهات راحتم :|
الان 3 روزه جوابمو نمیده ، فکر کنم قانع شد :D
پرغرورترين دوران زندگي دخترا دوران راهنمايي بود...
.
.
.
.
كه بعد از غذا يك دستي به سيبيلاشون ميكشيدن :D
داشتم با دختره چت میکرد�
اسم پروفایلش Sag har بود...
گفتم بچه کجایی سگ هار؟!
هر چی از دهنش در اومد بارم کرد...
نگو اسمش ساغر بوده گور خر فضایی :|
تو بوفه دانشگامون، دخترا همدیگر رو اینجوری صدا ﻣﻴﻜﻨﻦ؛
ﭘﺎﺭﻣﻴﺲ، ﻫﻠﻤﻴﺪﺍ، سیسى، ﭘﺎﺭﻣﻴﺪﺍ، ﺷﺎﭘﺮﻙ، کتى، ﻧﺎﻧﺎ ….
.
.
ولی ﺳﺮ ﻛﻼﺱ ﻣﻮﻗﻊ ﺣﻀﻮﺭ ﻏﻴﺎﺏ ﺍﺳﺘﺎﺩ (همون دخترا) :
خدیجه ﺍﺻﻐﺮﯼ، ﺍﻡ ﮐﻠﺜﻮﻡ ﻃﺎﻫﺮﯼ، ﻣﺎﺭﭼﻮﺑﻪ خرسفیدی،
ﺍﮐﺮﻡ بالا ده زاده اصل قرچکی، رحیمه کوچک زاده میرزا آقایی پور،
ﭼﻠﺴﻮﻣﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭﻭﺩﯼ، ﺳﮑﯿﻨﻪ ﺭﺍﻫﺪﺍﺭﯼ، ﺯﻭﻟﻨﮓ ﺯﺍﻻﻥ ﭘﻮﺭ، ﺯﻧﺒﯿﻠﻪ ﺯﺍﺧﺎﺭ پور!!!!
چهار چیز را نگه دار:
گرسنگیت را سر سفره دیگران
زبانت را در جمع
چشمت را در خانه دوست.
و گـــــــــ******ــــــــوزت را در آسانسور