دبستان كه بوديم ميرفتيم قورباغه ها رو ميگرفتيم با تيغ شكمشونو از بالا تا پايين باز ميكرديم (نمي مُرد) بعد خوب كه اعضاي داخليشو ديد مي زديم رهاش ميكرديم بره پي زندگيش
.
اصن ياد مي افته از خودم بدم مياد همچين آدم سنگدلي بودم !!!!
.
خو كصااااافط شكمشو سفره كردي دل و قُلوشو نگا كردي ديگه اين چه رهاسازي در دل طبيعتي يه، اين ديگه مي خواد زندگي كنه!!!!
.
با يه سنگي چيزي ميزدي تو سرش راحتش ميكردي عذاب نكشه. ديونم خودتونيد
" رضا نادم -_- "