ﺍﻧﻘﺪ ﮐﻪ بعضیــــــــا ﺑﯽﺷﻌﻮﺭﻥ ، ﺧﻮﺩ ﺑﯽﺷﻌﻮﺭ ﺍﯾﻨﻘﺪ ﻧﯿﺴﺖ ;)
@amir19 · ۱۱۱ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۱۳ رأی)
ﺍﻧﻘﺪ ﮐﻪ بعضیــــــــا ﺑﯽﺷﻌﻮﺭﻥ ، ﺧﻮﺩ ﺑﯽﺷﻌﻮﺭ ﺍﯾﻨﻘﺪ ﻧﯿﺴﺖ ;)
بعضيا رو ميزارى كنار بعد ميبينى كنار رو هم به گند كشيدن...
یکی دیگه از کرمهایی که همیشه میریزم اینه که وقتی از آسانسور پیاده میشم درشو نمیبندم یا اگه بسته شه جلوش یه چیزی میذارم که بسته نشه تا اون پایین یا بالایی ها همش منتظر باشن که آسانسور بره بالا یا پایین
در کل مرض دارم...روزم بدون کرم ریختن شب نمیشه:D
از این تریبون اعلام میکنم...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
هر کس دلش واسه خاکش و وطنش تنگ شده حاضرم این فداکاریو براش انجام بدم جامو باهاش عوض کنم......ترجیحا طرف ساکن سوئد و سوئیس و اطراف این کشورها باشه ...
یارو عکس شکیرا رو گذاشته عکس پروفایلش طرف اومده زیرش کامنت داده عزیزم خیلی نایس شدی :)))))))))))))) الان پایه هستین همه دی اکتیو کنیم بریم بکپیم ؟ :))))))))))
کل سریال هوش سیاه رو مخلوطی از مافیا و فرار از زندان و هیتمن تهیه کرده بودن
سکانس آخرشم که با آر پی جی زدن قائق رو برگرفته از گیم جی تی ای بود اونجا ها رو که که تصویر یه صورت آهسته دیده میشد گرافیک نکشید واسه همین آخرش نوشت
و...
:))))))
زندگي به من آموخت هيچ چيز از هيچكس بعيد نيست...
باور کن فـرق زیادی سـت
بین
کـم آوردن با کـوتاه آمـدن...
عاغا این استرس شب امتحان چطوریه چرا من از این قرتیا ندارم ؟:|
عاغا یه شب من به دوستم زنگ زدم گفتم پروزه منو اماده کنه فردا برم بگیرم ازش صبح زود دوستم کار داشت تو دانشگاه رفت بهم زنگ زد گفت زود برو پروزه رو از مامانم بگیر که داره میره بیرون منم تازه از خواب بیدار شم نمیدونم چطور حاضر شدم رفتم بیرون همن جور خواب آلود بودم تا رسیدم دم خونه اونا زنگ رو زدم مامانش اومد دم در بعد سلام احوال پرسی گفت مامان اینا خوبن گفتم بزرگیتونو میرسونم !!!!
مامان دوستم 0-0 :))
من /:)بعدش دوزاریم افتاد دیگه هیچی وقتی میبینم روم نمیشه نیگاش کنم از خجالت ذوب میشم
چهار شنبه سوری بود منو دوستم داشتیم میرفتیم پارک که از یه محله عبور میکردیم اون شب هم من قول داده بودم به دوستام جز کبریت چیزی نمیارم کارم با کبریته دو تا زن و دو تا بچه دهه هشتادی بودن که یکی از زنا با بچه دست به یکی کردن و فیزا رو روشن کردن انداختن طرف ما مام که عادت کردیم به این جور چیزا بیخیال نترسیدیم فیزا ترکید و اونا تو دل خودشون خوشحال شدن که ما ترسیدیم منم برا این که تلافی این کارو بکنم به دوستم گفتم با کبریت میخوام بترسونمشون باید همکاری کنی هه هه عاغا چشتون روز بد نبینه از پشت دویدم کبریتو روشن کردم انداختم زیر پاشون با دوستم یه جیغ زدیم و گفتیم ترکیددددد در رفتیم وای چهار نفر هم زمان یه جیغ بنفش کشیدن که نگو تموم همسایه ها ریختن بیرون اون بچه دهه هشتادی که تو دل خودش مارو ترسونده بود الان خودش جاشو خیس کرده بود هیچ از بغل مامی جونشم پایین نمیومد خخخخخخخخخ دی!! دوستم از خنده هلیکوپتری میزد منم انقدر خندیده بودم شکم درد گرفته بودم یعنی من همچین ادمیم :))