از ريش به سبيل پيوند مي کند
از کيسه خليفه مي بخشد
از ترس عقرب جراره به مار غاشيه پناه مي برد
از دماغ فيل افتاد
از خجالت آب شد
احساس بالاتر از دليل است
از پشت خنجر زد
از بيخ عرب شد
آنکه شتر را به پشت بام برد خودش بايد پايين بياورد
از آسمان افتاد
ارنعود
آنجا که عيان است چه حاجت به بيان است
آفتابي شد
آش شله قلمکار
آتش بيار معرکه
آب زير کاه
آب حيات نوشيد
آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند
آبشان از يک جوي نمي رود
آب پاکي روي دستش ريخت