عاشقانه ای کوتاه...
دست تو دست دلیل زندگیم داشتم تو خیابون راه میرفتم ، دستاش تو دستم بود انگار داشت با حرارت وجودش بهم انگیزه زندگی میداد ،..
یه نفر با لباسی سبز و چشمانی خالی از عشق از روبرو سد راهمان شد ،.. دستاش تو دستم لرزید محکم فشارش دادم و بهش فهموندم که نگران نباشه ،...
سبز جامه پرسید: چه نسبتی با خانوم داری؟
تو چشمهای خانوم نگاه کردم
چشمهایی همچو چشمهای آهو که از دست صیاد نمناک و غمناک شده بودن ،.. یه لبخندی بهش زدم و رو به اون آقا گفتم : دیوونشم ... من دیوونه ی این خانومم ...
اشتباه میکردم حتی آن چشمهای خالی از محبت هم عشق ما دوتا را فهمید ...
اشکهای عشقم با لبخند زیبایش که زیباترین مینیاتور هستی بود درهم آمیخت ....
( آدم خیلی خوشبخته وقتی یه نفرو دوست داشته باشه و اون هم همونقدر دوسش داشته باشه )