م

محمد

@محمد داداش · ۳۲ امتیاز

★★★☆☆ ۳ از ۵ (۳ رأی)

م
محمد ۱۲ سال پیش
پیام

می خواستند داغ تو را شعله ور کنند
وقتی که سوختی همه را با خبر کنند
می خواستند دفن شوی زیر خاکها
تا زنده زنده از سر خاکت گذر کنند
می خواستند شام غریبان بپا کنند
تا بچه های فاطمه را در به در کنند
از ناسزا بگو که چه آورده بر سرت
می خواستند باز تو را خون جگر کنند
زنجیر دست شما بسته باشد و
مثل مدینه فاطمه ات را سپر کنند
قوم یهود را به مصافت کشیده اند
تا تازیانه ها به مراتب اثر کنند
حالا بیا بگو که ملائک یکی یکی
فکری برای این تن بی پال و پر کنند
این اشک ها مسافر یک جسم بی سرند
وقتش رسیده است به آنجا سفر کنند

م
محمد ۱۲ سال پیش
پیام

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.
روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.
فرعون یک روز از او فرصت گرفت.
شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود
که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.
فرعون پرسید کیستی؟
ناگهان دید که شیطان وارد شد.
شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست.
سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!
بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم
آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟
شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.

م
محمد ۱۲ سال پیش
پیام

دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده
می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند
سنگر آنها توسط نیروهای دشمن محاصره شده بود.سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند
و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟
ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد،
دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی.
حرف های ستوان را شنید ، اما سرباز تصمیم گرفت برود
به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند،
او را روی شانه های خود گذاشت و به سنگر خودشان برگرداند ترکش هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد.
وقتی که دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند،
فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد،
دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح و زخمی است.
سرباز گفت: ولی ارزشش را داشت ،
ستوان پرسید منظورت چیست؟
او که مرده،
سرباز پاسخ داد: بله قربان!
اما این کار ارزشش را داشت ،
زیرا وقتی من به او رسیدم او هنوز زنده بود و به من گفت: می دانستم که می آیی....
می دانی ؟! همیشه نتیجه مهم نیست .
کاری که تو از سر عشق وظیفه انجام می دهی مهم است.
مهم آن کسی است یا آن چیزی است که تو باید به خاطرش کاری انجام دهی.
پیروزی یعنی همین.

م
محمد ۱۲ سال پیش
پیام

روز مرگم اشک را شیدا کنید.
روی قلبم عشق راپیدا کنید
روز مرگم خاک را باور کنید.
روی قبرم لاله را پر پر کنید
.خانه ام را وقف عاشق کنید
پیکرم را غرف در شبنم کنید.
روز مرگم دوست را دعوت کنید
.دور قبرم را کمی خلوت کنید.
بعد مرگم خنده را از سر کنید
مردنم را دوستان باور کنید.