r

roza

@tanha ashegh · ۴ امتیاز

☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)

r
roza ۱۲ سال پیش
پیام

سخت ترازهمه اینه که عاشق یه نفرباشی واون بعدیکسال ک توواسش میمیری بیادوبهت بگه دوست داره ولی قبلا عاشق یه نفردیگ بوده هنوزم اون توذهنش ولی بهت بگه توواسش خیلی مهمی دوست داره تازه بدترین جاش اینه که قبلا عاشق دوستت بوده اونموقعه ک دلت میخوادبمیری...ولی بهش قول دادی ناراحت نشی ...تازه ازت محلت بخوادکه بتونه اونافراموش کنه وتوهمون موقع واست خواستگاربیادونتونی به پدرت چیزی بگی داداش حامدمن همه پست هاتومیخونم وباهش گریه میکنم خدابه همه عاشقاصبربده

r
roza ۱۲ سال پیش
پیام

داستان درختی که خشک شد ...
سیاه پوشیده بود،به جنگل آمد...
من هم استوار بودم و تنومند !!
من را انتخاب کرد...
دستی به تنه و شاخه هایم کشید،تبرش را در آورد و زد و زد...
محکم و محکم تر!!
به خودم میبالیدم،دیگر نمیخواستم درخت باشم ،آینده ی خوبی در انتظارم بود . میتوانستم یک قایق باشم،شاید هم چیز بهتری ...
درد ضربه هایش بیشتر می شد و من هم به امید روزهای بهتر توجهی به آن نمیکردم ...
اما ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد !!
شاید او تنومند تر بود،شاید هم نه !!
اما حداقل به نظر مرد تبر به دست آن درخت چوب بهتری داشت ...
شاید هم زود از من سیر شده بود !!
و دیگر جلوه ی برایش نداشتم ...
مرا رها کرد با زخم هایم !!
و او را برد !!
من نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه، نه عصایی برای پیر مرد و نه قایق و ...
خشک شدم....
میگویند این رسم شما انسانهاست !!
قبل از آن که مطمئن شوید انتخاب میکنید و وقتی با ضربه هایتان طرف مقابل را آزار می دهید او را به حال خودش رها میکنید !!
ای انسان ...
تا مطمئن نشدی تبر نزن !!
تا مطمئن نشدی،احساس نریز...
دیگری زخمی می شود...
خشک می شود!!