B

Bahareh

@13755 · ۴۵ امتیاز

★★★★☆ ۳ از ۵ (۳ رأی)

ب
بهـــــــــاره:d ۱۲ سال پیش
جوک

داداشم میگه:
يه بار معلممون يکي رو گرفت مث الاغ زد از کلاس انداخت بيرون بعدش پشيمون شد گفت آخه بچه ها شما چرا منو اذيت ميکنيد که مجبور شم بزنمتون ؟؟؟
شما مثل بچه ي خودم ميمونيد
حالا بريد اون دوستتون رو که زدمش صدا کنيد بياد تو
آقا پسره اومد تو
معلمه بهش گفت چرا آخه اذيت ميکني ؟؟؟
چرا کاري ميکني که مجبور شم بزنمت ؟
چرا آخه ؟ هااااااااا ؟ چرا آخه ؟؟؟
يهو دوباره شروع کرد پسره رو زدن
پسره سري دوم از سري اول بيشتر کتک خورد
:))

1
13755 ۱۳ سال پیش
پیام

خیلی باحاله:
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود،
با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده.
یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».
با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:....
پدر عزیز�
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم، من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی رویایی با مادر و تو رو بگیرم، من احساسات واقعی رو با ماریا پیدا کردم، او واقعا معرکه است، اما می دانستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش، لباسهای تنگ موتورسواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره، این فقط یه احساسات نیست... ماریا به من گفت می تونیم شاد و خوشبخت بشیم، اون یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستون، ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعدادی بچه، ماریا چشمان من رو به حقیقت باز کرد که ماریجونا واقعا به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم و برای تجارت با کمک آدمای دیگه که تو مزرعه هستن، برای معامله با کوکائین و اکستازی احتیاج داریم، فقط به اندازه مصرف خودمون، در ضمن دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و ماریا بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره . نگران نباش پدر من 15 سالمه و می دونم چطور از خودم رقابت کنم یک روز مطمئنم که برای دیدار تون بر می گردم و اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی
با عشق پسرت جان(John)
پاورقی: پدر هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نبود من بالا هستم خونه دوستم تامی فقط می خواستم بهت یاداوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه دوستت دار�
هر وقت برای اومدن به خونه امن بود بهم زنگ بزن

ب
بهار مشهدی ۱۳ سال پیش
جوک

دیروز دم مترو ولیعصر داشتن مصاحبه میکردن مامان من هی از جلوشون رد شد آخر یارو گزارشگره گفت خانم میاین مصاحبه مامان من رفت شروع کردن به سوال پرسیدن
گزارشگر: شما سریال پاییتخت رو میبینید؟
مامانم: ما اصلاً تلویزیون ایران نمیبینیم.
گزارشگر: دست شما درد نکنه
مادر ضایع بازه ما داریم؟