پسره متولد آخرین ساعات 30 اسفند سال 1369
پست گذاشته : " من نمیدونم این دهه هفتادیا چرا اینقدر لوسن "!!
@13755 · ۴۵ امتیاز
★★★★☆ ۳ از ۵ (۳ رأی)
پسره متولد آخرین ساعات 30 اسفند سال 1369
پست گذاشته : " من نمیدونم این دهه هفتادیا چرا اینقدر لوسن "!!
داداشم میگه:
يه بار معلممون يکي رو گرفت مث الاغ زد از کلاس انداخت بيرون بعدش پشيمون شد گفت آخه بچه ها شما چرا منو اذيت ميکنيد که مجبور شم بزنمتون ؟؟؟
شما مثل بچه ي خودم ميمونيد
حالا بريد اون دوستتون رو که زدمش صدا کنيد بياد تو
آقا پسره اومد تو
معلمه بهش گفت چرا آخه اذيت ميکني ؟؟؟
چرا کاري ميکني که مجبور شم بزنمت ؟
چرا آخه ؟ هااااااااا ؟ چرا آخه ؟؟؟
يهو دوباره شروع کرد پسره رو زدن
پسره سري دوم از سري اول بيشتر کتک خورد
:))
اگر غرور نبود !!!
چشمهایمان به جای لب هایمان سخن نمیگفتند !
و ما کلام محبت را در ...
نگاه های گهگاه جستجو نمیکردیم .
کبریتـهای سـوخته هـــم ،
روزی درختــهای شـادابی بـوده اند...
مثل مـا ،
که روزگـاری می خنـدیدیـ�
قبـل از اینـکه عـشق، روشنـمان کنـد....
میتــرسم...
کسـی بـویِ تنـت را بگیـرد
نغمــهِ دلـت را بشنـود!!!
و تو خـو بگیـری به مانـدنـش!
چـه احسـاسِ خـط خطـی و مبـهـمیسـت...
ایـن عـاشقـانـه هـای حسـود مـن...!
من ساعت خوابم رو با آمریکا تنظیم کردم …
فقط مونده درسم رو تموم کنم،ویزا بگیرم، دانشگا قبول ش�
پذیرش بگیرم، پول در بیارم و بلیت بخرمو برم …
همین
خیلی باحاله:
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود،
با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده.
یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».
با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:....
پدر عزیز�
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم، من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی رویایی با مادر و تو رو بگیرم، من احساسات واقعی رو با ماریا پیدا کردم، او واقعا معرکه است، اما می دانستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش، لباسهای تنگ موتورسواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره، این فقط یه احساسات نیست... ماریا به من گفت می تونیم شاد و خوشبخت بشیم، اون یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستون، ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعدادی بچه، ماریا چشمان من رو به حقیقت باز کرد که ماریجونا واقعا به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم و برای تجارت با کمک آدمای دیگه که تو مزرعه هستن، برای معامله با کوکائین و اکستازی احتیاج داریم، فقط به اندازه مصرف خودمون، در ضمن دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و ماریا بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره . نگران نباش پدر من 15 سالمه و می دونم چطور از خودم رقابت کنم یک روز مطمئنم که برای دیدار تون بر می گردم و اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی
با عشق پسرت جان(John)
پاورقی: پدر هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نبود من بالا هستم خونه دوستم تامی فقط می خواستم بهت یاداوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه دوستت دار�
هر وقت برای اومدن به خونه امن بود بهم زنگ بزن
مامانم داشت آشپزی میکرد رفتم ناخونک بزنم با یه خشم عجیبی گفت این روغنو میریزم رو صورتتااا ...
یعنی ۱۹سال جلبک پرورش داده بود اینجوری رفتار نمی کرد باهاش ..
راهنمای علمی و عملی استفاده از نخ دندان :
آنقدر به کارتان ادامه دهید تا روی نخ خون مشاهده کنید ، این یعنی هیچ چیز اضافه ای بین دندان ها موجود نیست و شما دارید بــــــــــــــــــــــــــــــوق
دیروز دم مترو ولیعصر داشتن مصاحبه میکردن مامان من هی از جلوشون رد شد آخر یارو گزارشگره گفت خانم میاین مصاحبه مامان من رفت شروع کردن به سوال پرسیدن
گزارشگر: شما سریال پاییتخت رو میبینید؟
مامانم: ما اصلاً تلویزیون ایران نمیبینیم.
گزارشگر: دست شما درد نکنه
مادر ضایع بازه ما داریم؟