تراوین نیمکت

 

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

دوستان

مرامنامه 4جوک

اس ام اس زیبا


به سلامتیه مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاده بچه هاشون دادن، ولی تو پیری بچه هاشون خجالت میکشن ویلچرشونو هل بدن !

فرستنده : پیشی حنایی


از کفشهایش خوشم می اومد بهانه ی خوبی شد برایش،گفت: مال خودت، بپوش و برو‎..‎:|

فرستنده : heshu


چه خوش بود آدم از مادر نمیزاد
اگر میزاد بنی آدم نمیزاد
که مردن به،به خردی یا به پیری
که از مرگ جوانان داد و بیداد

فرستنده : S.M.D


با تمام وجود گناه کردیم
ن نعمتهایش را گرفت ن گناهمان را فاش کرد
اگر بندگی ‌اش را میکردیم چه میکرد؟

فرستنده : مسیحا


..و آبی...
.
.. در حـــد نـــوشتـــه هـــایــم اگــــر نبـــــودی .......................
.......... خـطــ خطـــی نمیکـــــردم ایــــن سفــیــد کــــاغــذهـــایِ
... آواره را ...................!!!!

فرستنده : ودیگرهیچ.....


امروز را نفس کشیده ای؟
خوش بحالت!

عمیق نفس بکش عشق را، زندگی را، بودن را...
بچش، ببین، لمس کن، و با تک تک سلول هایت لبخند بزن که زندگی زیباست...

فرستنده : salman-baluch


⇦₪ اومَـدَنِ هیچـکَسْ تــو زِندِگــیـت بـــی حِکمَــت نیـــس ₪⇨

⇦ یــا میشِـه « فَـردِ زِنـدِگیــت ‌‌»⇩
⇦ یــا « دَرسِ زِنــدِگیــت » ↻

فرستنده : نستا اراك


کاش میشد بعضی حرفارو بلند داد بزنی...کاش میشد راه رسیدن به آرزو هارو کوتاه کنی...کاش میشد سختی های زندگی رو کم کنی...کاش میشد کام زندگی هارو شیرین کنی...کاش میشد خاطرات تلخ رو از ذهنت پاک کنی...کاش زندگی مثل
راه رفتن روی برگای خشک پاییزی...مثل بازیهای دوران کودکی...مثل خاطرات خوش...مثل خوردن یه بستنی خنک تو هوای گرم تابستون...مثل قشنگیهای هستی
سرشار از زیبایی و شادابی و...بود

فرستنده : Mobina___75


کاش زندگی از آخر به اول بود.
پیر بدنیا می آمدیم.
آنگاه در رخداد یک عشق جوان میشدیم..
سپس کودکی معصوم می شدیم ودر،
نیمه شبی با نوازش های مادر آرام میمردیم...!!!

فرستنده : mohammad.moghadam


لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد،
به نرمی گفت: شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند....
مغازه دار، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند،
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم،
مغازه دار گفت نسیه نمی دهد،
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من،
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو ؟
لوئیز گفت: اینجاست .
” لیست را بگذار روی ترازو . به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر .”
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت...
خواروبار فروش باورش نشد، مشتری از سر رضایت خندید...
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد، کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است…
کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: ” ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن “
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد...
لوئیز خداحافظی کرد و رفت.

( فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است )

فرستنده : ...parandeh mohajer


┏━━━━━━━━━┓
彡 خوشبختی 彡
┗━━━━━━━━━┛
┏━━━━━━━━━┓
彡 یعنی 彡
┗━━━━━━━━━┛
┏━━━━━━━━━┓
彡 داشتن 彡
┗━━━━━━━━━┛
┏━━━━━━━━━┓
彡 عشقی 彡
┗━━━━━━━━━┛
┏━━━━━━━━━┓
彡 به اسم 彡
┗━━━━━━━━━┛
┏━━━━━━━━━┓
彡 ♥مادر ♥ 彡
┗━━━━━━━━━┛

فرستنده : A*A*M


زندگی به من آموخت که هیچ چیز ازهیچ کس بعید نیست..........

فرستنده : پشنگ


روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم ؛
دوستم روزنامه ای خرید و مودبانه از مرد روزنامه فروش تشکر کرد ، اما آن مرد هیچ پاسخی به تشکر او نداد.
همان طور که دور می شدیم، به دوستم گفتم:
چه مرد عبوس و ترش رویی بود.
دوستم گفت:
او همیشه این طور است!
پرسیدم: پس تو چرا به او احترام می گذاری؟!
دوستم با تعجب گفت:
"چرا باید به او اجازه بدهم که برای رفتار من تصمیم بگیرد؟!
من خودم هستم."...



زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه‌هاشو سیر کنه, گوشت بدن خودشو می‌کند و می‌داد به جوجه‌هاش می‌خوردند. زمستان تمام شد و کلاغ مرد! اما بچه‌هاش نجات پیدا کردند و گفتند: آخی، خوب شد مرد, راحت شدیم از این غذای تکراری! این است واقعیت تلخ روزگار ما.

فرستنده : لایک پور


ﺍﮔﻪ ﺭﻓﺘﯽ ﺳﻮﭘﺮﯼ ﺩﻟﺖ ﻟﻮﺍﺷﮏ ﻧﺨﻮﺍﺳﺖ ....
ﺍﮔﻪ ﺭﻓﺘﯽ ﭘﺎﺭﮎ، ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﺏ ﻧﺸﺪﯼ ...
ﺍﮔﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﻣﯿﺮﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﺎﺯﯼ ﺩﺭ ﻧﻤﯿﺎﺭﯼ ...
ﺍﮔﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﭼﻮﺑﯽ ﻭ ﭘﻔﮏ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﯼ ....
ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﯼ !!
ﺑﺸﯿﻦ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ ﭼﯽ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﻟﺖ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﯼ.

فرستنده : خواب آلو






X بستن تبلیغات
ارسال پیامک به گوشی
X بستن تبلیغات