دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 244305

تاریخ انتشار : مرداد 1397

ویلیام توی خواب انگار این موضوع رو دیده بود خودشم دقیق نمی دونست شایدم تو بیداری بهش الهام شده بود در هر صورت اون میدونست تا روزی تو این دنیا زنده است و نفس می‌کشه که صاحب هیچ فرزندی نشه...اون حتی بعضی وقتا اینقدر به این موضوع فکر می‌کرد که از نظر بقیه شده بود یه پسر حواس پرت و بی انضباط
یه روزی مثل روزای دیگه ویلیام تو راه دانشگاه یه دختر زیبا رو و جذاب رو دید ،درست دیده اون دختر همون کاترین کوچولو دختر همسایه بود که الان بعد از مدت ها دوری از محل زندگیش،شده بود یه خانم کامل از هر لحاظ
خلاصه کنم ویلیام قصه ما یک دل نه صد دل عاشق و دلباخته کاترین شد،اون تصمیم خودشو گرفت،،،بله ویلیام اون خواب و رویا رو فراموش کرد و ترجیح داد که شانس خودشو برای بدست اوردن کاترین امتحان کنه.
بعد از هشت ماه از اون روز طلایی برای ویلیام،،،کاترین شده بود بهترین دوست و همراهش و راستش اونا چند وقتی بود که وارد رابطه ی نزدیکی از هر نظر شده بودن
چند هفته ای بود که کاترین متوجه تغییراتی تو حالش شده بود و اون داشت به این نتیجه می‌رسید که احتمالا داره مادر میشه و به این فکر می‌کرد که واکنش ویلیام بعد از شنیدن این خبر چی می تونه؟!
ویلیام قصه ما اما بعد از شنیدن این خبر نه تنها خوشحال نشد بلکه یاد خواب و رویا ی قدیمیش افتاد و از کاترین خواست که برای سقط جنین اقدام کنن چون ویلیام در صورتی با کاترین ادامه میداد که هیچ بچه ای حداقل فعلا در کار نباشه،کاترین اما نه دلش میومد بچه رو از دست بده نه ویلیام رو
اما با اصرار هر روزه ویلیام اون تسلیم خواسته ی ویلیام شد و قصد سقط بچه رو کرد
اونا برای روز چهارشنبه ساعت ده صبح وقت دکتر داشتن،ویلیام و کاترین راهی مطب دکتر شدن تا به موقع و سر ساعت به اونجا برسن
نزدیکای مطب بودن که ماشین یهو و بدون دلیل از کار افتاد و ویلیام مجبور شد پیاده بشه و یه نگاهی به ماشین بندازه
پیاده شدن از ماشین همانا و تصادف ویلیام با یه موتور سوار همان
بله ویلیام قصه ما تو اون تصادف جونشو از دست داد و کاترینم بعد از کلی غم و قصه تصمیم گرفت بچه رو نگه داره،هه راستش شاید اگه ویلیام قصد جون بچه رو نکرده بود الان زنده و بودو داشت به رویای ترسناکش می خندید.