سلا�
به نام او
اینجا وطن آریا یی هاست
که ساختمان آن خانواده
وستون آن ساختمان مادر
سال های زیادی در کشور دیگه ای دور از خانواده زندگی میکردم ....با وجود تمامی امکانات رفاهی و آرامشی که قبل از رفتن از اینجا از آن دم می زدم احساس تهی بودن داشتم ،احساس میکردم چیزی در زندگیه من کم است. همه چیز خوب بود شغل خوب ، درآمد خوب ، امکانات اما.. گاهی به دیگران غبطه میخوردم ...منی که اکثر انسان های اطرافم غبطه ی مرا میخوردن و از ته دل دوست داشتند که یک روز جای من باشن نمیدانم چه بود که اینگونه از زندگی سیر بودم دیگر نه پارتی های شبانه نه دوره های دوستانه ونه ان همه عیش ونوش هیچ چیز دیگر سرحالم نمی آورد
چند وقتی گذشت
و من چیزی را که می توانست آن خلا را پر کند پیدا کردم...به وطنم بر گشتم آری ان شی گمشده در وطنم بود....با عجله خودم را به ان چیز رساندم و با علاقه ی تمام خودم را در اغوش مادرم انداختم.. و امروز که سال ها از ان روز ها میگذرد من در کنار خانواده ام خوشبخت ترین آدم روی زمین هستم..مادرم جای تمام آن امکانات و رفاه وآن همه عیش ونوش پر از گناه را در زندگی ام پر کرد در صورتی که هیچکدامشان ذره ای جای مادرم را نگرفت.