سلا�
به نام او
مکان امن ساعت1صبح
از دویدن های بسیار خسته بودم ونای راه رفتن نداشتم میخواستم خود را به کوچه ی خلوتی برسانم اما ترسیدم و در همان خیابان کنار کافی شاپی نشستم کیفم را باز کردم بطری آب را بیرون اوردم وبه سرعت سر کشیدم و بعد از چند ثانیه با عجله بطری اب را به سمتی پرت کردم ایستادم ودو باره با سرعت هر چه تمام تربه سمت خانه دویدم . دلم مکان امنی میخواست که در ان آرام باشم..اما کجا؟
در راه به ساعت قبل از دویدنم و ان اتفاق شوم فکر میکردم یادم میآمد که چگونه از دست ان مرد فرار کردم از تمامی مردان بیزار بودم ...اینجا وطن من است وطنی که فرهنگ وتاریخش زبانزد خاص وعام است اما چرا اینقدر فرهنگ پایین امد؟؟فکر میکردم اگر شبیه غربیان شوم اگر مانند انها بپوشم همه چیز تمام میشود به ان روزهایی فکر میکردم که دبیر تاریخمان از وطنم میگفت از تاریخ وطنم میگفت از کوروش ازداریوش میگفت... به ان روز هایی فکر میکردم که علت پیشرفت دیگران را در لباسشان می دانستم مردم من لباس را نشانه ی فرهنگ بالا دانستند و به عقل دیگر توجهی ندارند... در نظر مردم من هر که لباسش مارک دار باشد با پرستیژ تر وهر که عقلش بیشتر کار کند عقب افتاده تر است...به نظر مردم الان من اگر با همه بودی پیشرفته ای واگر نبودی امل....به این ها فکر میکردم و فقط میدویدم....به خودم می گفتم کاش در خانه ماندن را به بیرون آمدن این وقت شب ترجیح میدادم کاش اگر این وقت شب تنهایی بیرون نمیادم کسی به من امل و جوجه نمیگفت!
در همین فکر بودم که خودم را در مکان امنی دیدم.... خانه ام ...
ـــ