ازساعت چهارصبح دم در بيمارستان همراه مادرپيرش درصف ايستاده بود تانفراول باشد!
بايد اين كار راميكرد بايد ناراحتي قلب مادرش را درمان ميكرد...
ساعت هشت صبح شده بود وصداي دادوبيداد مردم...
تازه فهميدخيلي ها مثل خودش توصف هستند!
وقتي در باز شد آدم هايي رفتند تو كه اصلا تو صف نبودند بايك يادداشت و...
جايي رانداشت كه مادرش راببرد همان جا خوابيد تا فردا دوباره اول صف باشد!!!(نيما دهقاني)