منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

دوستان

مرامنامه 4جوک


امااااااااااان از سربازي
حالا همه ي سربازي يه طرف اين جيم زدناش هم يه طرف هههههه
عاغا شب بيست و يك رمضون بود مااااااااااا هم خيلي دعااااااا خون واسه همين سر شب از پادگان با چندتا از بجه ها جيم فنگ زديم و رفتيم مسجد محلمون....البته يه مقداريش تو مسجد بوديمااااااااااا...خخخخ
عاغا چشمتون روز بد نبينه ساعت 4 صبح كه اومديم برگرديم پادگان خيالمون راحت بود كه ديگه كسي نفهميده....همين كه اومديم بريم تو دژباني ديديم يا خدااااااااااا به جا دژبان خود مسئول شب در رو واسمون بااااززززز كرد
اون موقع من: s:
lمسئول شب: :x
پرسيد كجا بوديد اين موقع واسه چي جيم زديد؟؟ ما هم ديديم هيچي بهتر از راست ني اونم در محيطي مثل پااااادگااااان....گفتيم جناب رفته بوديم مسجد احيا.....حالا ديگه خودتون تصورش رو بكنيييد....جيم زديم كه بريم احياااااا خخخخخخخخخخخخخخ

فرستنده : h @@@ f


برنامه ماه عسلو دیدم جو گیر شدم گفتم مامان منم 30 سالم شد می خوام برم حضانت یک بچه رو قبول کنم
مامانم زد تو سرم گفت بشین درستو بخون 3 ساله پشت کنکوری هنوز قبول نشدی
اگه سال دیگه هم قبول نشی خودمم یک کاری می کنم بفهمی بچه سر راهی بودی
بچه بد آبرومونو بردی با این درس خوندنت
به تو هم می گن بچه!!!
.
من :|
کتابای کنکورم :|
شیرخوارگاه آمنه :|
بچه آیندم :|

فرستنده : موزاییک!


دوسـت داشـتن یـعنی وقـتی میــــدونه...
رو چـیزی حـساسی یـا از کاری بـدت میـــاد...
حـواسش هـست کـه ناراحـتت نـکنه...
دوسـت داشـتن یـعنی هـمـین . . .

فرستنده : Arash 24


طرف گربه رو از به كيلومتري ميبنه سنگش ميزنه :/

اونوقت تو بيوگرافيش زده Animals Lover :|

فرستنده : ژیلا بانو ^_^ Kurd


ان که رخسار تو را این همه زیبا میکرد...
کاش از روز ازل فکر دل ما میکرد...

عماد خراسانی

فرستنده : a-m.s


شما یه گلابی بذار جلوت و بسیار دوسش بدار:))


یهو می بینی نیست، رفته ...!o_0



قرقيزستان اسمش يه جوريه كه
.
.
.
.
.
.
.
.

آدم فكر ميكنه بايد روغن كاری بشه

فرستنده : S.ℳ.の


خونه ما سیگار
ممنوعه ⛔️
چون بابام خوشش نمیاد
✔ احترام بابا واجبه

جامعه اسلامی هم، روزه خواری
ممنوعه ⛔️
چون خدا، خوشش نمیاد
✔احترام خدا واجبه
#روزه_خواری_در_ملاء_عام_ممنوع

فرستنده : ⛔serendipity⛔


اعـــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــــــرافــــــــــــــ میـــکـــنـــــمـــــــــ کـهـــ :
وقتی بچه بودم فکر میکردم که کسایی که نابینان نمیتونن گریه کنن و کسایی که لال ان نمیتونن جیغ بزنن...
تا اینکه توی یه فیلمه دیدم زنه داره گریه میکنه و سر همین سوتـــــــــــــــیــــــــــــــــــ ای دادم که هنو یادم نمیره...


خدایی مدیونین اگه فکر کنین منظور از بچگیم همین دو سه سال پیش بوده...^_^

فرستنده : هویجوری


اولین لقمه سحری رو که خوردم، معده‌ام به صدا در اومد گفت :داداش یه نگاه به ساعتت بنداز، آسایش نداریم تو این خراب شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فرستنده : گاگول بلا


*-_-*به تو چه*-_-*

اقا یه روز ما خونه تنها بودیم.خونه رو یه بوی مست کننده ای برداشته بود ماهم کنجکاو گشتیم دنبالش که دیدیم ای داد بی داد اشغالای پریروز رو بیرون ننداختم.اقا خونه ماهم اپارتمانی باید کلید بر می داشتم منم اماده شدم تیپ زدم بعد با اشغالا رفتم پایین اشغالا رو گزاشتم اومدم بالا کلیدو وسایلو گزاشتم سر جاش رفتم این نایلون اشغالا رو تو سطل اشغال جا بندازم دیدم
محفظه داخل سطل اشغال نیست (این سطل ما توش یه سطل دیگه بود)
یکم فکر کردم فهمیدم انو با اشغالا انداختم بعدا مثل غرقی دوییدم تا اونو پیدا کنم تا نبردنش که کلیدا یادم رفت منم خوشحال داشتم می میرفتم تو خونه که دیدم در خونه بسته شده منم کلید نداشتم خانواده ما هم که تا ساعت هشت شب نمیومدن جاتون خالی 5 ساعت پشت در موندم تا اونا اومدن یعنی اشک تو چشام جمع شد تا اونارو دیدم.

فرستنده : *-_-*به تو چه*-_-*


  221830 | جوک جدید

فامیلیه یکی از اقواممون مرادیه
هرکاری کردم اسم بچه شو بزاره ابن ملجم نزاشت :(
بی احساس :(

فرستنده : golnoosh


روزه یعنی نفس خود پاک کن / قلب ابلیس درونت چاک کن

راه پرواز است سوی آسمان / ماه گردیدن بسان عاشقان

فرستنده : بی اعصاب


دیگه کمر درد بیچارم کردم رفتم پیش فیزیو تراپ
از این بعد شاهد دیدی دینگگگگگگ(تبلیغات فیلمها قدیم اینجوری بود)
ماجراهای من و فیزیوتراپ
باشید

صبح بابام رفت نوبت گرفت ظهر بریم
من :بابا مطمینی کارش خوبه!؟
بابام:یه لبخند شیطنت آمیز زد,اره بابا جان خوبه دیدی دکترت هم تاییدش کرد
من:بابا نرم کارشو بلد نباشه داغونم کنه!؟
بابام:از این داغون تر میشی اخه بچه پررو!؟
من:-
ظهر مامانم هم امد سه تایی رفتیم مطب
همین وارد شدیدم طرف طوری گرم گرفت با بابام که با توجه به سن و سال لدکتر خودم فهمیدم داستان چیه,بله دکتر شاگرد بابام بوده(چون بابام دبیر ریاضی عموما شاگردها دل خوشی نداشتن)
من:دکتر فقط این بگم من اصلا با شیوه بابام تو کلاس موافق نیستما
دکتر:نترس با تو کاری ندارم,بابات خیلیم خوب بود
یعنی تا اخر داستان من زنده بمونم شانس اوردم چون این داستان ادامه داره

فرستنده : faeze


به سلامتی اون پسری
که
به دختره دست نزد و گفت:
شاید مال هم نباشیم
نمی خوام دست خورده باشی

فرستنده : آتاناز